حکایات

تو خانه را می طلبیدی و او صاحب خانه را

شخصی اراده ی حجّ نمود. پسرش پرسید: « پدر جان اراده ی کجا داری؟!.»

گفت: « به زیارت بیت الله می روم.» پسر خیال کرد، هر کس خانه ی خدا را ببیند، خدا را هم خواهد دید.

گفت: « پدر جان من را نیز همراه خود ببر.»

پدر گفت: « صلاح نیست تو را ببرم! »

پسر اصرار کرد. پدر ناچار او را همراه خود برد. به میقات رسیدند. جامه ی احرام بستند. لبیک گویان داخل حرم شدند.

به محض ورود، پسر آن چنان متحیر شد که فوری بر زمین افتاد و روح از بدنش جدا شد. پدر را ترس احاطه کرد.

گفت: « کجا رفت فرزند من؟!چه شد پاره ی جگر من؟! »

از گوشه ی بیت صدایی بلند شد: « تو خانه را می طلبیدی، آن را یافتی؛ ولی پسر تو پروردگار و صاحب خانه را طلبید. او هم به مراد خود رسید. »

در این هنگام از هاتفی صدایی شنید که می گفت: «إنّه لیس فی القبر و لا فی الارض و لا فی الجنّه، بل هو فی مقعد

صدق و عند ملیک مقتدر… یعنی: او نه در قبر است و نه در زمین و نه در بهشت، بلکه او در بهترین جاها و پیش پادشاهی قدرتمند است.»

حج؛ زیارت کردن خانه، بود حجّ ربّ البیّت؛ مردانه، بود

نجوا

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن