از”یادِ ششمین سالگرد همسر شهید اشکذری” تا ” شهیدی که کنار شبیه گردان امام حسین راهش دادند”

پانزده مرداد ماه سالروز رحلت بانوی مومنه همسر معلم شهید جعفری نسب است اتفاقا در همین ایام رفته بودم مغازه یک اشکذری برای خرید،صاحب مغازه را می شناختم او هم من را می شناخت بدون مقدمه بعد سلام و علیک گفت: ” آقای فلانی هر وقت اراده کردید کلید باغ ما هست ! من در باغ خودم چهار نوع درخت انجیر کاشتم همه هم الان فصلش هست ! تعارف نکنید کلید را بگیرید با بچه ها و خواهر برادرها بروید انجیر خوری ! گفتم چطور !؟
گفت ” خدا رحمت کند مادرتان حاجیه خانم دهقانی صحبت پانزده بیست سال پیش است یک بار مادرتان طرف مسجد الرضا می رفت ، جلو مغازه و خانه مادری ما رد می شد که مادرتان با مادر ما احوالپرسی می کند و تو این احوالپرسی مادر شما می فهمد مادر ما خیلی میوه انجیر را دوست دارد!
خدا رحمت کند مادر شما را خیلی مهربان و عاطفی بود همون سال و سال های بعد فصل انجیر که می شد یک ظرف انجیر سیاه خانه تان را می آورد درب خانه ما خدا رحمتش کند ! خلاصه خیلی خوشحال می شویم به پاس این قدرشناسی مادر بیایید باغ ما انجیر خوری!
شهید حاج محمدحسبن فقط از زنجیر آخر رد شد !
خدا رحمت کند مادر مومنه و نجیب شما را و پدر و مادرش ، ما از طریق حاج آقا باقری فامیل می شویم ، خدا رحمت کند حاج علی و خانمش گوهر چه زنی بود یکبار لیتر پزی سر ساعتش ترک نمی شد!
اما من با معلم شهید جعفری نسب چند وقتی همسفر بودیم ، او برای معلمی و من برای بنایی با یکی از آشناهای فیروزآبادی به شهر میبد می رفتیم !
چقدر این شهید حاج محمد حسین اهل تقید شرعی بود اگر راننده در ماشین نوارهای ترانه و مبتذل طاغوتی می گذاشت حساس بود و به من می گفت ” با بنده خدا صحبت کنیم و بهش بگوییم چرا نباید این ها را گوش داد ، قصه های مفصل سر این قضیه داریم بگذریم !
یکبار که به میبد می رفتیم شهید حاج محمد حسین گفت ” مقلد چه کسی هستی !؟ گفتم مقلد فلان آیت الله هستم ! برگشت گفت ” چرا مقلد آقای خمینی نمی شوی !؟ چند بار این بحث را پیش کشید و من هم با بهانه هایی زیر آن در می رفتم ” یک بار گفتم ” حاج محمد حسین من به شرطی مقلد خمینی می شوم و رساله و سخنرانی و کارهایش تبلیغ می کنم که خودم بفهمم آقای خمینی خیلی خیلی بزرگ است و وظیفه این است که مقلدش باشیم!وگرنه در این خفقان طاغوت جرات این کارها نمی کنم!
این حرف و بحث ها گذشت تا یک شب خواب دیدم ! خواب خیلی عجیبی بود اون خواب این بود،”در عالم رویا رفتم خدیجه خاتون میبد برای کار ، حسینیه مهرجهرد یکی از حسینیه هایی که تو اون مراسم می گیرند مراسم تعزیه خوانی و شبیه خوانی است
حدودا یک جمع ده پانزده نفره ای رفتیم برای دیدن تعزیه و شبیه خوانی وقتی رسیدیم سر کوچه حسینیه تو خواب دیدم که حدود ده زنجیر در این کوچه تا رسیدن به تعزیه زده اند باید آن ها را رد کنیم تا به حسینیه برسیم
خلاصه هر زنجیری که می انداختند چند نفری رد می شدند و چند نفری را پشت زنجیر نگه می داشتند تا رسیدیم به زنجیر آخر؛پشت زنجیر آخر من را هم نگه داشتند فقط شهید حاج محمد حسین بود که اجازه پیدا کرد برود روی تخت وسط حسینیه که شبیه اجرا می کردند همه دیگر پشت زنجیرها ماندیم !
خدا شاهده در عالم رویا دیدم حاج محمد حسین رفت تخت وسط حسینیه کنار کسی که نقش آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام بازی می کرد فقط او بود و آن کسی که شبیه خوانی امام حسین می کرد
یک لحظه وقتی شبیه خوان چهره را برگرداند دیدم ” آقای خمینی است ” که پرشور و حرارت نقش امام حسین را اجرا می کند
پس از این رویا و خواب بود که ارادتم به آقای خمینی به عنوان مرجع تقلید و رهبر ایران در همون دوران طاغوت بیشتر شد یادم نمی رود در همون سفرها به میبد یکبار نواری از آقای خمینی آوردم که عکس آقا در کنار نوار بود هنوز یادم نمی رود ” برای اینکه کسی نفهمد عکس آقای خمینی را کردم توی دسته تیشه و با نوار ضبط صوت صدای آقای خمینی آوردم اشکذر ” اشکذر که رسیدیم چند روز کارم بود یک نفر مطمئن پیدا کنم با یک ضبط برویم نوار سخنرانی را گوش کنیم خیلی خیلی خفقان شدید بود هنوز یادم نمی رود هیچ کس پیدا نشد آخرش یک روز به ماشالله قاسما گفتم، با هم ضبط صوتی برداشتیم و رفتیم دخمه گورها یک جای دورافتاده از شهر تا هیچ کس نفهمد ، اینجا اولین جایی بود من سخنرانی آقای خمینی را با شور و حرارت می شنیدم ، سخنرانی که به نظرم برای پس از شهادت آقا سید مصطفی پسر امام خدا رحمتشون کنه بود
خیلی خاطره با شهید حاج محمد حسین دارم ولی این یکی خیلی فرق می کرد و در اعتقاد من تاثیر گذار بود
نقل دو خاطره از آقایان دهقان و ثبت شده توسط اعضاء بیت الشهدا/ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۴/ ششمین سالروز رحلت بانوی مکرمه همسر معلم شهید جعفری نسب، حاجیه خانم دهقانی



