حکایات اشکذردانشنامه اشکذرصفحه اصلیمنبری ها

حکایتهایی از « آخوند ملا حسین اشکذری »

آخوند ملا حسین اشکذری ازمراتب عرفان و تزکیه نفس برخوردار بوده است وی از مریدان عارف وارسته مرحوم حاج شیخ حسن علی مقدادی اصفهانی معروف به نخودکی بوده است ، درجلد دوم کتاب « نشان از بی نشان ها » ازاشکذری سخن به میان آمده است.

شرح احوالات عارف وارسته مرحوم حاج شیخ حسن علی مقدادی اصفهانی معروف به نخودکی در کتاب دو جلدی « نشان از بی نشان ها » آمده است . در صفحه ۶۶ جلد دوم این کتاب ودر « حکایت ۴۱ » از شخصی به نام آخوند ملا حسین اشکذری سخن به میان آمده است ، که از مریدان مرحوم حاج شیخ حسن علی اصفهانی بوده است و نشان می دهد که آخوند ملا حسین اشکذری نیز از مراتب عرفان و تزکیه نفس برخوردار بوده است . در قسمتی از این حکایت آمده است:

«یکی از مریدان مرحوم پدرم آخوند ملا حسین اشکذری رحمه الله علیه نقل کرد که من هر سفر که به مشهد مشرف می شوم مرحوم حاج شیخ « حسن علی » یک ساعت بعد از ورود من به منزل به دیدن من می آمدند ولو این که بعد از نیمه شب بود و این قضیه طوری منظم بود که من منتظر بودم و ایشان سر ساعت تشریف می آوردند . مرحوم آخوند « ملا حسین اشکذری » از جوانی رسم داشت چون برادرش در مشهد ساکن بود و دخترش هم عروس برادرش بود هر سال پیاده از یزد به مشهد می آمد و از ده روز تا دو ماه در مشهد می ماند تا اینکه چند سال بعد از فوت مرحوم پدرم « حاج شیخ حسن علی » سر مقبره ایشان نشسته بودم ، دیدم آخوند « ملا حسین اشکذری » از درب صحن حرم مطهر وارد شد و مستقیماً به طرف مقبره آمد ، ابتدا فاتحه خواند و سپس گفت :

رحم الله معشر الماضین        که به مردی قدم نهادندی

راحت جان بندگان خدا          راحت جان خود شمردندی

بعد پهلوی من نشست و احوال پرسی کرد . پرسیدم چه مدتی اقامت دارید ، « ملا حسین اشکذری » فرمود آمدم که دیگه نروم . ولی باید شما را در خلوت ببینم و حتماً بیایید . بعد از چند روز به اتفاق یکی از دوستان به دیدن ایشان رفتم ، مرحوم آخوند « ملا حسین اشکذری » گفت چرا تنها نیامدی ؟ من که گفتم شما را باید در خلوت ملاقات نمایم . عرض کردم خواهم آمد . چون ایام تابستان بود و از شهرستان ها مسافر می آمد و مراجعه می نمود موفق به دیدار ایشان نشدم . بعد از یکماه یک روز عصر ایشان با تنگی نفس به زحمت پیاده به دیدنم آمدند ، گفتند : فلانی چرا نیامدید وقت می گذرد . گفتم خواهم آمد . تأکید نمود که حتماً بیایید دو هفته از این موضوع گذشت ، من متأسفانه موفق به ملاقات ایشان نشدم که ناگاه خبر فوت ایشان را شنیدم . آن گاه متوجه شدم که مراد آخوند « ملا حسین اشکذری » که گفت این دفعه آمده ام که نروم چه بوده است ، « رحمه الله علیه » .

هم ایشان « ملا حسین اشکذری » نقل نمودند در اوایل جوانی زمانی که مرحوم میر سید علی حائری یزدی در مشهد بودند من هم مشرف شدم رفتم خدمت ایشان و عرض کردم آمده ام برای تحصیل در اینجا بمانم . آقا با تشدد فرمودند لازم نیست در مشهد بمانی . نصیب شما در اصفهان است باید به آنجا بروی . من خیلی ناراحت شدم که با توقف من در مشهد مخالف می باشند . بلند شدم که از خدمت ایشان بروم ، دم در هنگام پوشیدن کفش بلند گفتم مشهدی ها چه قدر احمق می باشند که چنین شخصی را به ریاست و آقایی خود قبول کرده اند و رفتم . بعد از چند روزی یکی از اهالی یزد که با من سابقه آشنایی داشت مرا دید و گفت که آقای حائری تو را خواسته اند . روز بعد خدمت ایشان مشرف شدم . آقا مبلغ چهار تومان به من دادند و فرمودند این وجه را بگیر و به اصفهان ببر و آنجا که رسیدی یک قرآن برای تو باقی می ماند بعد از سه روز شخصی به تو بر می خورد و مخارج تو را در ایام تحصیل علم در اصفهان تقبل می نماید . بعد فرمودند بلند شو برو ، من دیگر نتوانستم سخنی بگویم ، حرکت کردم . دم در که خواستم بروم آقا فرمودند : مشهدی ها هم احمق نیستند . فهمیدم آقا سخن آن روز مرا شنیده است . چند روز بعد به قصد اصفهان حرکت کردم ، به اصفهان که وارد شدم همان یک قرآن که ایشان فرموده بودند برایم باقی مانده بود سه روز با آن یک قرآن گذرا نیدم . روز چهارم در حالی که در یکی از ایوان های مدرسه پشت مسجد شاه نشسته بودم ، کسی هم در مدرسه نبود و رفت و آمد هم در این محل کمتر می شد . نا گاه دیدم شخصی وارد شد ، نگاهی به اطراف انداخت . سپس مستقیم آمد و پهلوی من نشست و گفت مثل اینکه شما غریب و تازه وارد هستید ، پول هم ندارید . نداشتن پول را انکار کردم ، گفت : انکار نکنید . سپس دست کرد و سه تومان به من داد و گفت تا زمانی که در اصفهان مشغول تحصیل هستند هر ماه بیایید به حجره من در فلان کاروان سرا و این مبلغ را بگیرید .

 

با اندکی ویرایش و تلخیص ،فصلنامه پیک نصر اشکذر ، بهار ۸۰ ، صفحه ۱۳ ، ۱۴

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن