صفحه اصلیمصاحبه ها

گزیده ای از خاطرات منتشر نشده مرحوم محمدعلی صدوقی

 حجت‌الاسلام والمسلمین محمدعلی صدوقی، نماینده ولی فقیه و امام جمعه سابق یزد در سال ۱۳۸۶ در چند جلسه گفت‌و‌گو خاطرات زندگی خود را بیان کرد، اما تاکید داشت که تا زمان حیاتشان این خاطرات منتشر نشود. بنابراین انتشارش ماند تا سالگرد درگذشت ایشان که ویژه‌نامه‌ای بنام «اسوه تواضع» منتشر شد که حاوی خاطرات اعضای خانواده، نزدیکان و شخصیت‌های سیاسی از صدوقی است و همزمان با آن متن این خاطرات در اختیار« تاریخ ایرانی» قرار گرفت که طبق‌‌ ترتیب انجام مصاحبه و بازگویی خاطرات منتشر می‌شود.

جناب آقای صدوقی! پیش از ورود به بحث تشکر می‌کنیم از اینکه وقتتان را در اختیار ما گذاشتید و زمینه‌ای را فراهم کردید تا بخشی از پروژه تاریخ شفاهی زندگی شما به صورت مکتوب در آید. برای ورود به بحث کمی از سرگذشت و تاریخچه خانوادگی خود برای ما بگویید. از پدر و اجداد پدری؟

 بسم الله الرحمن الرحیم. من فرزند شهید محراب آیت‌الله صدوقی هستم و از طرف پدر اصلیت و اصالت ما کرمانشاهی است. جد اعلای ما یکی از علمای بزرگ کرمانشاه بودند که در یزد معروف به آخوند میرزا مهدی کرمانشاهی هستند. بر اثر درگیری‌ها و مبارزاتی که در آنجا با دولت و حکومت داشتند به یزد تبعید می‌شوند. ایشان عالم تقریبا معروف و مشهوری بودند حتی در آنجا هم که زندگی می‌کردند بر اساس داستانی که مرحوم حاج آقا نقل می‌کنند پیداست که اسمشان در یزد برای خواص شناخته شده بوده. حاج آقا نقل می‌کنند که ایشان را وقتی می‌گیرند و تبعید می‌کنند به یزد ابتدا پرسان پرسان احوال یک مدرسه علمیه‌ای را می‌پرسند و مدرسه شفیعیه در میدان خان را به ایشان می‌گویند. حالا یادم نیست یکی از علمای بزرگ یزد مشغول تدریس بوده، ایشان هم در مدتی که آن عالم درس می‌داده گوشه حیاط می‌نشیند و خستگی از تن بیرون می‌کند، این عالم وقتی درسش تمام می‌شود می‌گوید این درویش هم نگذاشت ما بفهمیم که چه می‌گوییم. ایشان هم به شوخی می‌گوید من اشکالات درس شما را به خوبی تحمل کردم هیچ چیز نگفتم، شما صدای پای مرا نتوانستی تحمل کنی. عالم می‌گوید چه اشکالی؟ ایشان دو سه اشکال خیلی قوی را بیان می‌کند در همین حوزه‌های درس طلبگی. ایشان تا این اشکالات را می‌گوید، عالم می‌گوید شما آخوند میرزا مهدی کرمانشاهی هستید؟ می‌گوید بله، از آنجا بالاخره ایشان را می‌شناسد، می‌برد منزل و زندگی نوین جد اعلای ما در یزد به این شکل پا می‌گیرد. ایشان دارای اولاد مختلفی بودند، همه‌شان هم اکثرا در سلک روحانیت بودند، یکی از این‌ها آخوند میرزا محمد کرمانشاهی است. ایشان یک فرزند دیگری هم داشتند به نام آقا میرزا ابوطالب کرمانشاهی که پدر مرحوم شهید صدوقی می‌شوند، ایشان هم از روحانیون به نام یزد و مورد اعتماد همه بودند. آن موقعی که دفتر و اسناد به این شکل نبود هم خط و هم انشای خوبی داشتند و هم اینکه مورد اعتماد مردم بودند لذا وصیت‌نامه‌ها، وقفنامه‌ها و چیزهایی که آن موقع مرسوم بود را معمولا پیش ایشان می‌آوردند و مهر ایشان خیلی مورد قبول همه کس بود. یک داستانی هم حاج آقا نسبت به ایشان نقل می‌کردند و این نشان دهنده تیزهوشی فوق‌العاده‌ ایشان بود. داستان آن مهر معروف که حاج آقا می‌گفتند یکی از فامیل‌های خوانین یزد هنوز با ما خیلی صاف نیستند علتش را بیان می‌کردند که یکی از این اشراف و بزرگان یزد به کربلا یا مکه مشرف شده و در برگشتش مهری را برای مرحوم حاج میرزا ابوطالب می‌آورد که اسم ایشان روی آن حک شده بوده، از ایشان خواهش می‌کند که از این مهر استفاده کنند. ایشان هم از این مهر استفاده می‌کرده تا اینکه بعد از مدتی اختلاف شدیدی بین ایشان و افراد دیگری بر سر مزرعه مهمی به وقوع می‌پیوندد. می‌آیند آنجا و ایشان ادعا می‌کند این ملکیتش برای من است و به مهر شما هم ممهور شده. وقتی که می‌آوردند دیدند، همین مهری است که ایشان آورده است. ایشان بلافاصله می‌گوید درست است که این مهر را من دارم ولیکن یک حاشیه‌ای دارد، یک اقرارنامه و تعهدنامه‌ای هم نسبت به این مهر داشتم که باید بروم بیاورم. می‌روند و از صندوقچه‌شان نامه‌ای را می‌آورند می‌نویسند که در تاریخ فلان روز فلان ساعت فلان آقا از کربلا یا مکه آمده بودند و این مهر را برای من آوردند که نوشته‌اش این است و می‌گذارم آنجا. من تعهد می‌کنم که از این مهر فقط در نامه‌های شخصی خودم استفاده کنم و زیر اسناد هیچ شخص و فرد دیگری که جنبه حقوقی داشته باشد، نزنم. بدین شکل ایشان منکر این شدند. بعد کشف می‌شود ایشان دو مهر آورده به شکل هم که یکی را برای خودش نگه داشته تا بتواند مورد سوء استفاده قرار دهد. اما ایشان با آن تیزهوشی‌ای که داشته آن موقع به ذهنش می‌رسد که کتبا بنویسد چه در زمان حیاتش چه بعد از آن خدای نکرده سوءاستفاده‌ای نشود.

مرحوم آمیرزا ابوطالب دو اولاد بیشتر نداشتند، دو پسر. یکی حاج آقای ما هستند. محمد صدوقی که متولد ۱۳۲۷ قمری هستند. اخوی ایشان که به حاج شیخ علی معروف بودند به لباس روحانیت و کسوت روحانیت نبودند ولی بسیار شخص منزه و پاکی بود. ایشان دو، سه سالی کوچکتر از مرحوم حاج آقا بودند و بعد از حاج آقا هم فوت کردند. کارمند اداری و در اداره قند و شکر یزد مشغول به کار بودند. حاج آقا در ۷ سالگی گمان کنم پدرشان را از دست می‌دهند. در هشت نه سالی مادر را از دست دادند. فوت پدرشان قبل از فوت مادرشان است. معروف است که در آن سالی که به سال وبا معروف است مادر ایشان فوت کرده. باز ایشان این خاطره را می‌گفتند از مهربانی مادر که در آخرین دیداری که داشتیم ایشان در اتاق خوابیده بود، ما را می‌خواستند بفرستند از مهریز به یزد چون وبا آنجا سرعت بیشتری داشت. رفتیم دم اتاق اجازه نداد که ما وارد بشویم، همان جا یک دستی برای ما تکان داد و گفت که شما جلو نیایید. از همان جا خداحافظی کردیم، هنوز مسافتی از راه را نپیموده بودیم که مادرمان فوت می‌کند و روحش به ملکوت اعلی می‌پیوندد و در‌‌همان قبرستان شاه صفی‌الله دفن هستند. از طرف مادر باز ما کرمانشاهی محسوب می‌شویم چون دخترعمو و پسرعمو بودند. مرحوم آمیرزا محمد کرمانشاهی پدر عیال حاج آقا و عموی حاج آقا هستند.

از سادات مالمیری هستند؟

 بله ما نسبت‌هایی با سادات مالمیری داریم. چون آقای پاکنژاد پدر شهید پاکنژاد با مرحوم حاج آقای ما، پسرعمه پسردایی بودند. در نتیجه ایشان سید می‌شوند. ما نسبمان از طرف پدر و مادر به یک جا می‌رسد. این مختصری از وضع پدر و تقریبا از اجداد ما آنچه که من فعلا به خاطر داشتم و یاد داشتم بیان کردم برایتان.

مختصری از آقای آمیرزا محمد کرمانشاهی پدر والده برایمان بگویید.

 حاج میرزا محمد در زندگی حاج آقای ما نقش بسیار اساسی داشتند چون که بعد از فوت پدر، ایشان کوچک و خردسال بودند، پدری و بزرگتری و بزرگ کردن و تربیت این دو فرزند را عمدتا مرحوم آمیرزا محمد کرمانشاهی عهده‌دار بوده و حکم یک پدر و جانشین یک پدر را برای ایشان داشته. ایشان را من به یاد نمی‌آورم ولی همه از اخلاق پسندیده و افتادگی و سعه‌صدری که داشته و نحوه تعامل و رفتارش با مردم به نیکی یاد می‌کنند. ایشان هم روحانی بودند و در همین مسجد روضه محمدیه معروف به حظیره امامت داشتند و مورد احترام و قبول عامه و خاصه بودند. از لحاظ تحصیلات علمی و حوزوی من اطلاع دقیقی ندارم ولی در همین حد که مورد مراجعه مردم جهت احکام شرعی و حقوق شرعی بودند و عجیب هم مورد اعتماد مردم بودند. نسبت به مرحوم ابوی هم مهربانی بسیار فراوانی داشتند و خیلی حاج آقا خودشان را مدیون ایشان می‌دانستند برای سرپرستی‌ها و هدایت‌ها و راهنمایی‌هایی که ایشان داشتند.

آنچه من شنیده‌ام مرحوم آقای ابوی، شهید صدوقی شاگرد آقا سید محمد امام بودند که پدر آقای سعیدی بودند. مکتبی هم داشتند که حاج آقا می‌آمدند درس می‌خواندند. می‌گفتند آقا میرزا محمد یک همتی داشتند برای تحصیل ایشان، می‌آمدند سوال می‌کردند مراقب امر تحصیلشان بودند. آیا خاطره‌ای از آن دوره برای شما نقل کرده‌اند؟

 همین کلیات را می‌دانم. خاطره خاصی را به یاد نمی‌آورم. ولی این را می‌دانم که خیلی روی کار ما توجه داشتند؛ اینکه با که می‌رویم و با سایرین چگونه نشست و برخاست می‌کنیم. در امر تحصیلی‌مان پرس‌وجو و سوال داشتند و در کل به آن شکل نبوده که ر‌هایشان بکنند یا نسبت به ایشان بی‌اعتنا باشند. روی روش تربیتی و درس ایشان خیلی حساس بودند.

در خصوص علت مهاجرت اجدادتان به یزد، مطالبی بیان کردید؛ آیا علت اصلی فقط صرف همین اختلافی بود که با حاکم داشتند یا این مهاجرت علل دیگری هم داشت؟

این رویداد علی‌الظاهر در زمان فتحعلی شاه بوده اما موضوع این است که تنها محدود به برخورد ایشان با حاکم آنجا نبوده، حتی خود شاه هم صحبت‌ها و سخنانی داشته، آنگونه که حاج آقا بیان می‌کردند و در واقع برخورد اصلی از آنجا بوده و دستور هم از مرکز صادر می‌شود. از سوی دیگر همان طور که حاج آقا در یکی از صحبت‌هایشان دارند صدوقی نام گرفتیم و مشهور شدیم زیرا بر این عقیده بودند که شجره‌نامه و نسبتشان به شیخ صدوق می‌رسد. دلیلی که ما بر این مطلب داریم سنگ قبر حاج میرزا مهدی کرمانشاهی است؛ اولین کسی است که از کرمانشاه به یزد تبعید شده، روی سنگ قبر ایشان این مطلب نوشته شده که ایشان از اولاد صدوق است و ما هم به همین جهت صدوقی نام گرفتیم چون سلسله‌مان می‌رسد به مرحوم «شیخ صدوق» بزرگوار.

اگر موافق باشید برسیم به دوران کودکی و نوجوانی شما؛ جنابعالی در چه سالی و در کجا دیده به جهان گشودید؟

نام من محمدعلی است و فامیلم صدوقی. فرزند محمد و متولد مرداد ۱۳۲۸ هستم و شماره شناسنامه‌ام هم ۷۴۰۶۷ است و صادره از قم. محل تولد من دهستانی به نام عباس‌آباد در نزدیکی‌های قم است. حاج آقا چون اصولا اهل تلاش و کوشش بودند و از اینکه زندگی‌شان را از سهمیه امام بگذرانند مشکلاتی داشتند لذا در کنار درس و تدریس مفصلی که در حوزه علمیه قم داشتند به کار کشاورزی و دامپروری هم مشغول بودند. علت اینکه من در دهستانی به نام عباس‌آباد متولد شدم این است. در سال ۱۳۳۰ هم به یزد منتقل شدیم. با اینکه من دو ساله بیشتر نبودم خاطره ورودمان به یزد را که با اتوبوس آمدیم و و اتوبوس آمد دم مسجد چون منزلمان آنجا بود و ما را آنجا پیاده کرد، هنوز هم در یادم هست.

در سال ۱۳۳۰ وقتی وارد یزد شدید حاج میرزا محمد از دنیا رفته بودند؟

گمان می‌کنم که از دنیا رفته بودند. چون می‌دانید حاج آقا اصل سفرشان در رابطه با مرحوم آمیرزا مهدی حائری بود. آن موقع انتخابات مجلس و دودستگی بود و بالاخره روحانیون و علما می‌خواستند نماینده یزد کسی باشد که هم جایگاه علمی دینی و هم خانوادگی قوی داشته باشد. در ‌‌نهایت با مشورت حاج آقا و افراد دیگر به این نتیجه می‌رسند که حاج شیخ مهدی حائری فرزند موسس حوزه بیایند. ایشان هم قبول می‌کنند و می‌آیند و حاج آقا هم با توجه به احترامی که برای این بیت قائل بودند و از شاخه مرحوم حاج شیخ محسوب می‌شدند با انگیزه تبلیغ می‌آیند. اما حوادث آن روز، اعمال نفوذ‌ها و به خصوص جو رعب و تهدید و ارعابی که در آن موقع افراد دارای قدرت انجام می‌دادند باعث شد که نتوانند آقای حائری را به عنوان نماینده مردم یزد در مجلس شورای ملی معرفی بکنند و متاسفانه یزد از وجود یک روحانی وابسته به یک بیت اصیل که تاکنون از افتخارات یزد است، محروم شد. آقای فرساد و سریزدی هم در کنار آقا بودند. این جور که حاج آقا نقل می‌کردند (چون من در سنین بسیار خردسالی بودم و دقیقا اطلاعی ندارم) حاج آقا با مرحوم آقای کاشانی ارتباط زیادی داشتند و آقای حائری هم به همین شکل مورد حمایت ایشان بودند. اما در ‌‌نهایت، متاسفانه خواسته‌ای که داشتند عملی نشد، با این حال خواسته مردم و علما باعث شد که ایشان در یزد بمانند.

از خصوصیات فرهنگی و اجتماعی حاج آقا برایمان بگویید. از ابتدای شروع درس حوزوی در یزد و اصفهان و ادامه تحصیل در قم تا آن مراحلی که در اجتهاد داشتند.

حاج آقا واقع امر دو خصوصیت مهم و دو ویژگی و امتیازی داشتند که هر دو با هم کمتر در شخصی جمع می‌شود. ایشان دارای استعداد بالا و فوق‌العاده‌ای بودند و از استعداد مهم‌تر، حافظه بسیار قوی و سرشاری داشتند. این دو خواه ناخواه در امر تحصیل به ایشان خیلی کمک می‌کرد. بعد از مقدمات و مکتب، یکی از اساتید ایشان که خود من هم ارادتی خدمتشان داشتم مرحوم کازرونی، شخصا این داستان را برای من بیان کردند. ایشان معالم می‌خواندند، چند نفری بودند و می‌گفتند سر درس ایشان روزهای اول خیلی گوش نمی‌دادند. وقتی یکی، دو دفعه درس را پرسیدم دیدم ایشان نه تنها درس را بیان می‌کند بلکه آنچنان که من گفتم عین همان‌ها را بازگو می‌کند و حتی حرکات من را هم به‌‌همان شکل اجرا می‌کند، ایشان این استعداد را داشتند. من دقیقا اساتید ایشان را در آن موقع کوتاه تحصیلی‌شان در یزد نمی‌دانم. خواه ‌ناخواه ایشان برای ادامه تحصیل به اصفهان می‌روند، با سرمای فوق‌العاده‌ای که می‌گفتند برف و سرمای شدید بود. همه چیز تعطیل شد، امکان درس خواندن نبود، حتی از علمای بزرگ که متصدی مدرسه بودند. هیچ چیز نداشتیم حتی ذغال، اجازه دادند یکی دو تا از درخت‌های مدرسه را انداختند تا اینکه طلبه‌ها بتوانند هیزمی داشته باشند. با اینکه درخت‌ها ‌تر بود و آتش زدنش مشکل بود در عین حال می‌گفتند برای حفظ جان و گرم شدن به این شکل عمل شود. ایشان تصمیم می‌گیرند برگردند بیایند به یزد. داستان برگشتنشان به یزد شنیدنی است که تقریبا به شکل معجزه‌آسایی ایشان خودشان را می‌توانند برسانند. راه‌ها از طرف ابرکوه به مهریز بسته بوده، از مهریز وارد می‌شوند و منزل یکی از اقوام می‌روند، ایشان حسابی سرما می‌خورند یک مرتبه گرم می‌شوند، همین تغییر درجه باعث ناراحتی‌های ایشان می‌شود، در هر صورت به همراه برادر خانمشان سرهنگ توفیق برمی‌گردند به یزد و در یزد بعدا توقف زیادی حدود یک سال می‌کنند و به قم می‌روند. ایشان هم‌درس مرحوم حاج شیخ و همچنین از مدرسین بودند و آنجا ارتباط تنگاتنگشان با موسس بزرگوار حوزه برقرار می‌شود، به عنوان یکی از شاگردهای ایشان مورد توجه و عنایت مرحوم حاج شیخ عبدالکریم واقع می‌شوند و در مدرسه فیضیه مسوولیت امور مالی و رسیدگی به مشکلات طلاب را عهده‌دار می‌شوند.

در قم به جز حاج شیخ عبدالکریم اساتید دیگری داشتند؟

آیات ثلاثه. می‌دانید رسم در حوزه این بوده افرادی هم که حتی به مرتبه اجتهاد رسیدند باز برای احترام یا برای کسب علم بیشتر به سر درس آقایان می‌رفتند و بعضی از افراد هم بودند که نیازی نداشتند. ایشان در عین حال که سر درس حاج شیخ عبدالکریم می‌رفتند به درس مرحوم آقای حجت و درس آیت‌الله صدر نیز می‌رفتند. آیت‌الله صدر، آقای خوانساری، مرحوم آیت‌الله بروجردی این‌ها از افرادی بودند که ایشان در درسشان حضور داشتند. واقع امر خیلی تحت تاثیر اخلاق و روحیات مرحوم حاج شیخ عبدالکریم قرار داشتند و مرحوم حاج شیخ را هم معلم اخلاق خودش می‌دانست. ایشان تاثیرگذار در زندگی هم از لحاظ علمی و هم اخلاقی بود. خیلی خودشان را مدیون حاج شیخ عبدالکریم می‌دانستند. اصولا دوره حاج شیخ عبدالکریم خیلی پربرکت بود، این دورانی که در آن خفقان بود ایشان به این شکل توانست هم پایه‌گذاری حوزه بکند و هم حوزه را حفظ بکند و نیز مجتهدین بزرگواری در آن سطح بتواند تربیت کند. واقعش این‌ها نشان دهنده اخلاصی بوده که مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری داشتند.

شهید صدوقی درسی هم پیش امام خوانده‌اند؟ قسمتی یا احیانا برای احترام؟

بعید می‌دانم، از خودشان هم چیزی نشنیده‌ام، فاصله سنی‌شان هم خیلی با امام زیاد نبود.

ایشان بزرگتر از امام بودند؟

نه امام حدود شش، هفت سال بزرگتر بودند. اینکه ایشان به درس امام رفته باشند من چیزی از خود ایشان نشنیده‌ام. با هم نزدیک و صمیمی بودند ولی از حالت شاگرد و استادیشان من چیزی نشنیده‌ام.

این ارتباط و رفاقت و دوستی که بین این دو بزرگوار بوده (مرحوم امام و شهید صدوقی)، سفرهایی که با هم داشتند (سفر مشهد)، رفت و آمد‌ها، یک وقتی گفته شده است که این دو نفر مثل دو دوست بودند.

بله. شاید در یکی از مصاحبه‌های حاج آقا باشد، من هم زیاد از خود ایشان شنیدم که مثلا بعضی وقت‌ها شاید ۲۴ ساعت با هم بودند، چنین حالتی را داشت. خیلی هم در عین حالی که به امام علاقه داشتند احترام خاصی هم برایشان قائل بودند. بالاخره دوران جوانی‌شان با هم سپری شد بعد و می‌دیدیم که در عین حفظ رفاقت، احترام خاصی، با توجه به جایگاه رهبری و مقام ولایت ایشان داشتند و این خصوصیت و دوستی ایشان همچنان ادامه داشت. مثلا آن اوایلی که امام به قم آمده بودند حاج آقا گاهی شب‌ها می‌رفتند آنجا. یادم هست حاج آقا خبرگان که بودند یک شب رفتند پیش امام و بعدش گفتند امام یک خرده گرفته بود، من داستان‌های قدیمی را برایشان بیان کردم. گفتیم حالا بگویید چه گفتید. پیدا بود که ایشان خیلی صحبت‌ها داشتند که خصوصی و دوستانه بوده، می‌گفتند نمی‌شود من بگویم.

درباره جریانات آغاز نهضت و قبل از خرداد ۴۲، یزد حال و هوایی داشت و حاج آقا در یزد در جریان قم و آن حرکت‌ها بودند ولی آن جریانات گویا زیاد در یزد مطرح نبود و انقلاب که اولین جرقه‌ها در یزد هم فعال شد. حضرتعالی در یزد تشریف نداشتید در قم بودید، از آن روز‌ها برای ما بگویید.

همان طور که گفتید حرکت در ‌‌همان انجمن‌های ایالتی و ولایتی در یزد بود. یادم هست جلسات زیادی که علما همه‌شان هم می‌رفتند و تشکیل می‌شد اطلاعیه‌ای می‌دادند و مبارزاتی داشتند. البته شدتی که بعضی شهر‌ها داشت در تندی اعلامیه‌ها، این‌ها در یزد در آن موقع نبود. اوجش را البته مرحوم حاج آقا با آن ارتباطشان داشتند به شکل‌های مختلف، غیرمستقیم با امام مرتبط بودند، در رابطه با مسائل به خصوص معرفی امام به عنوان مرجع تقلید که نقش بسیار مهم داشتند و کاری مهم بود. اوج تحرکی که حاج آقا بیشتر در صحنه داشتند بعد از رحلت و شهادت حاج آقا مصطفی خمینی و مجلسی بود که حاج آقا در مدرسه عبدالرحیم‌خان در آن موقع گرفتند برای آن مرحوم که البته من نبودم. آمدن پلیس که چه می‌کنید و ایشان تند شدند و اینگونه مسائل از همان جا شروع شد. واقع امر یکی از جاهایی که حسابی در انقلاب خودش را نشان داد شهر و استان یزد بود که این هم از برکات شهید بزرگوارمان بود. مرحوم شهید بهشتی فرمودند که شهید صدوقی محور انقلاب بود. اگر اطلاعیه‌ای از امام صادر می‌شد اولین جایی که این اطلاعیه خوانده می‌شد اینجا بود، بلافاصله به تکثیر و ضبط و پخشش می‌پرداختیم. وقتی بعد از رفتن امام به پاریس به آنجا رفتم به قصد ده روزه رفتم ولی آنجا وضع به گونه‌ای بود که ماندیم. حضور شهید صدوقی در انقلاب و نقشی که داشت هنوز شاید آنچنان که باید بازگو شود، نشده بود، به گونه‌ای که حتی مسوولین نظام هم متحیر بودند که چه برخوردی با شهید صدوقی داشته باشند چون ایشان در مدیریت بحران نقش بسیار خوبی داشت. در عین حال که بیشترین تظاهرات در یزد بود با توجه به اینکه کنترل در اختیار ایشان بود، کمترین تلفات را ما داشتیم. لذا این بود که خود آن‌ها هم در جلساتشان در اینکه حاج آقا را بگیرند، زندان یا تبعید یا آزاد کنند مانده بودند و همه تبعاتش را می‌سنجیدند و حتی مشخص شد تصمیمی که با ایشان چه برخوردی داشته باشند، برای آن‌ها یک مشکل بوده.

بعد از سفر حضرت امام به پاریس چند روز گذشت تا شما هم نزد ایشان به پاریس رفتید؟

مدت زمان زیادی نگذشت چون حالا دقیقا یادم نیست. نزدیک چهار ماه در پاریس بودند که من بیش از سه ماهش را آنجا بودم. شاید ده، بیست روز بعد از امام رفتم. حاج آقا خودشان تصمیم داشتند بروند. یادم هست مرحوم حاج احمد آقا زنگ زد و به من گفت امام می‌خواهند که با حاج آقا ملاقاتی داشته باشند. گفتم اتفاقا خودشان برنامه دارند و دارند می‌آیند. تصمیم به رفتن گرفتند و آمدند تهران و من هم بنا بود که خدمتشان بروم که من ممنوع‌الخروج بودم و رفتنم به هم خورد.

آقای حاج محمد دستمالچی نوشته‌اند وقتی که وارد شدیم برای اولین ملاقات که آقای صدوقی می‌خواستند امام را ببینند خیلی می‌خواستیم که این دیدار را تماشا کنیم، همین که از در وارد شدند امام فرمودند آقای صدوقی! ظاهرا جا خوردند از اینکه آقای صدوقی آمده‌اند. حالا از آن روز‌ها بگویید.

بله ورود حاج آقا به نوفل‌لوشاتو مصادف می‌شود با وقت نماز، امام هم از نماز می‌آمدند آنجا. امام در این مدتی که آنجا بودند بیش از سه ماه، هیچ‌ وقت نماز را قصد تمام نکردند یعنی حالت سفر داشتند. دیدار اولیه‌شان را عرض کردم من چون دو سه روز دیر‌تر از حاج آقا رفتم آن را ندیدم ولی ارتباطشان زیاد بود. در آن موقع کمتر اتفاق می‌افتاد که امام با افراد شام یا ناهاری بخورند اما با ایشان زیاد صبحانه و شام می‌خوردند. روز اولی که من رفتم حاج آقا در هتل بودند ولی من با حاج احمدآقا در منزل امام در اتاق بودیم تا اینکه همشیره‌های امام آمدند و ما هم منتقل شدیم به هتل، البته چند روزی بیشتر نبود. یک روز صبح یادم هست که حاج آقا و امام در اتاق آن طرف داشتند صبحانه می‌خوردند. من و احمدآقا در این اتاق بودیم، همین نان و پنیر و یک شیشه عسل کوچک بیشتر نبود، این هم سر سفره امام بود و حاج آقا، احمدآقا عسل می‌خواست و می‌دانست که خودش نباید برود آنجا از جلوی روی امام بردارد، بالاخره ما را تحریک کرد و گفت برو عسل بیاور. گفتم بد است، صبر کنیم صبحانه‌شان تمام شود، گفت نه برو. بالاخره من هم یک لحظه تحریک شدم و رفتم آن شیشه عسل را از آن جلو برداشتم، امام یک نگاهی به من کردند که من اصلا متحیر شدم. یک نگاه خاص که آیا این شیشه عسل را من بگذارم زمین یا بردارم. یک چند لحظه من همین طور بین هوا و زمین این را نگه داشتم ولی در هر صورت عسل را برداشتم و بردم و به احمدآقا گفتم بالاخره این کار را کردم ولی خیلی کار اشتباهی بود که انجام دادم. تا این حد این‌ها صمیمی بودند، گاهی که وارد می‌شدیم با اینکه‌‌ همان روزهای اولیه ورود امام بود، در رابطه با مجلس سنا صحبت می‌کردند، من می‌رفتم چای بیاورم می‌دیدم که چنین بحث‌هایی را می‌کردند، در آن موقع برای من خیلی زودهنگام بود که حالا مثلا ما مجلس سنا باید داشته باشیم و یا اینکه مجلس شورا باید به چه شکل باشد.

در دوره سفر آقای صدوقی به پاریس، آیا شخصیت‌های دیگری هم آنجا بودند؟

از جمله افرادی که من دقیق یادم هست در‌‌همان زمان بودند شهید مطهری بود. مرحوم شهید صدوقی و شهید مطهری اتفاقا با هم در یک اتاق در هتل قرار داشتند. همزمان با ایشان افراد دیگری هم یادم هست. ایشان هم در پاریس بود که حالا یادم نیست همزمان شد با آمدن مرحوم شهید صدوقی یا بعدش. همان موقع مثل اینکه از جبهه ملی هم آمده بودند که من یکی دو روز اولیه نبودم. بعدا از افرادی که خیلی آمدنشان صدا کرد آقای سید جلال تهرانی رییس شورای سلطنت بود که امام در مرحله اول او را نپذیرفتند. فرموده بودند که باید استعفا بدهی. گفته بود من چطور استعفا بدهم؟ چند روزی بیشتر نیست که این مسوولیت را قبول کردم، اما بالاخره ایشان مجبور می‌شود استعفا بدهد. استعفا را می‌برند و امام می‌فرمایند که من این استعفا را قبول ندارم، باید در استعفا بنویسد چون شورای سلطنت خلاف قانون است من می‌نویسم. خدا رحمت کند حاج احمدآقا که دارای تیزهوشی‌های خاصی بود، ایشان را راهنمایی کرده بود و گفته بود درست است وقتی که شما یک مسوولیتی را قبول کردی قانونی بوده ولی چون بعدش یک مرجعی گفته که خلاف قانون است شما می‌توانید به استناد حکم ایشان بگویی که خلاف قانون است و ایشان هم پذیرفت و نوشت. در آن ایام بعضی از خبرگزاری‌ها ۲۴ ساعت آنجا دستگاه و تشکیلاتشان را آورده بودند. دوران بسیار عجیبی بود، امام خیلی مقید بود که با غذاهای گوناگون اسراف نشود، آبگوشتی آنجا داده می‌شد در این خورشت‌خوری‌ها. هر دو نفری یکی از این ظرف‌ها را می‌گرفتند و گوشت کوبیده هم بود. مرحوم آقای خلخالی خیلی شوخ بود، من یادم هست رفته بود خدمت امام و گفته بود امام ما یک آبگوشتی می‌خوریم، تا من دستم در این ظرف است این آبگوشت گوشت دارد، تا دستم را بیرون می‌آورم این دیگر گوشت ندارد. امام گفته بودند خب حتما دست می‌کنی گوشتش را برمی‌داری. گفته بود نه قبل از اینکه دست من برسد و بعد از اینکه دست من بیرون بیاید در این کاسه گوشت نیست، گفتند چطور می‌شود؟ گفت این گوشتش‌‌ همان گوشت دست من است! هیچ چیز دیگر ندارد.

دوران واقعا عجیبی بود به خصوص در رابطه با جریانات سیاسی که آنجا بودند. اولین چیزی که وقتی رفتم پاریس اتفاق افتاد این بود که خدا رحمت کند احمدآقا و صادق طباطبایی آمدند فرودگاه و من را آوردند نوفل‌لوشاتو، اول در حیاط دیدم یک تابلوهایی به زبان‌های عربی، فارسی، انگلیسی نوشته شده که امام سخنگو ندارد. گفتم این چیست؟ احمدآقا گفت که اینجا هر کسی، گروه‌های خاصی می‌آمدند از امام به نفع خودشان حرفی می‌گرفتند، ذی‌نفع می‌کردند. امام فرمودند که من حرفی بخواهم بزنم خودم می‌زنم و هیچ سخنگویی ندارم، هیچ کس حق اینکه از طرف من حرف بزند ندارد. در آن موقع اصطکاک بین جریانات خیلی زیاد بود به طور مشخص بین افراد جبهه ملی و نهضت آزادی خیلی اختلاف شدیدی بود که حتی من شاهد بودم اعضای دو گروه از کنار هم رد می‌شدند، سلام به هم نمی‌کردند، با هم صحبت نمی‌کردند. بعد از پیروزی انقلاب هم به گونه‌ای در برابر انقلاب ایستادند. بالاخره این‌ها هر کدام خودشان را به عنوان مبارزین خارج از کشور قلمداد می‌کردند، آقای بنی‌صدر آنجا پاریس بود، آقای دکتر یزدی و قطب‌زاده پاریس بودند و افراد وابسته به دو جریان نهضت آزادی و جبهه ملی آنجا به عنوان مبارزین بودند، سرانشان هم آمده بودند با امام ملاقات کرده بودند ولی این حالت را آن‌ها داشتند. بعدا واقع امر خیلی برایم این حرکت‌های آنجا و اتحادشان در ایران بعد از پیروزی انقلاب و کنار هم قرار گرفتن در برابر بعضی از موضع‌گیری‌های حساس امام سوال‌انگیز بود.

مرحوم شهید مطهری شاگرد شهید صدوقی بودند و ایشان هم واقعا یک لطف و محبتی نسبت به شهید مطهری داشتند. در سفر پاریس در جلساتی که خدمت امام داشتند، حتما مسائل مهمی مطرح شده است. دربارۀ آن دیدار‌ها برایمان بگویید.

این‌ها با هم بودند اما در جلساتی که با امام داشتند و نیز در جلساتی که خودشان داشتند خواه ناخواه آن موقع ما در حدی نبودیم که در بحث و گفت‌وگو و اظهارنظر و بحث‌های این‌ها شرکت کنیم یا به خودمان اجازه دهیم در جلسه‌ای که فرض کنید امام و شهید مطهری و شهید صدوقی نشسته‌اند بخواهیم برویم آنجا بنشینیم. شاید هم اگر می‌رفتیم آن‌ها به ما اجازه نمی‌دادند. نمی‌دانم، ما امتحان نکردیم. حریم را خودمان حفظ می‌کردیم ولی حاج آقا در مدت ده روزی که بودند ملاقات‌های مکرر با آقای مطهری داشتند و عرض کردم هم اتاق بودند.

و از قرار هر دو شدیدا هم مورد تایید امام بودند؟

بله، امام به هر دو علاقه داشتند و مورد اعتمادشان بودند. حاج آقا هم نسبت به آقای مطهری علاقه‌مند بودند. خیلی اخلاقیات حوزوی در آن موقع بین شاگرد و استاد بود، آدم وقتی که فکرش را می‌کند می‌بیند حاج آقا فوق‌العاده به شهید مطهری احترام خاص می‌گذاشتند و تعارف داشتند و حتی از دم در می‌خواستند بروند اصرار می‌کردند که بفرمایید، و از آن طرف هم شهید مطهری نسبت به حاج آقا احترامات خاصی داشتند. اخلاقیاتی که این‌ها نسبت به هم داشتند برای ما بواقع می‌توانست درسی باشد و درسی بوده است.

 برگردیم به شهید بزرگوار آیت‌الله صدوقی. برایمان از خصوصیات فردی و اجتماعی ایشان به عنوان یک پدر، یک استاد و یک استوانه انقلاب بگویید.

من شاید در این زمینه خیلی صحبت کرده باشم، ایشان با توجه به اینکه در سن ۹ سالگی هم مادر و هم پدر را از دست داده بود اما این‌ها هیچ کدام باعث سرخوردگی او نشد و توانست با تکیه بر آن استعداد و آن حافظه‌ای خدادادی که داشت به مقام بالایی برسد چه از لحاظ علمی و چه غیره. همین دیروز اتفاقا یکی از شاگردان مرحوم آیت‌الله تبریزی صحبت می‌کرد و می‌گفت مرحوم آیت‌الله العظمی تبریزی می‌گفتند که من چندین ساعت برای لمعه مطالعه می‌کردم، این در حالی بود که شهید صدوقی در اثر آن حافظه و استعدادی که داشت سر درس که می‌آمد شاید‌‌ همان عبارت را می‌خواند و مسئله را بلافاصله می‌گفت. این مطلبی است که نشان می‌دهد ایشان کتب مختلف سطوح عالیه را بدون نیاز به مطالعه تدریس می‌کردند تقریبا به طور توا‌تر شنیده شده و این هم حافظه خیلی قوی و یک تسلط علمی بسیار بالایی می‌خواهد. من خودم دقیقا به یاد دارم که مدرسه حقانی می‌رفتم برای حفظ قرآن، نمره‌ای که گرفتم یادم نیست ۱۴ یا ۱۶ بود. داشتم در صحن مدرسه قدم می‌زدم مرحوم شهید قدوسی من را صدا زد و گفت که نمره‌ات کم شده. من تا آمدم حرفی بزنم ایشان در ضمن اینکه نصیحتی و اظهار لطفی به ما کردند که به شما امیدوارم، شما از خانواده علم هستید و تا من آمدم توجیهی بکنم گفت هرچه می‌خواهی بگو، تو اگر چند درصد استعداد بابایت را داشته باشی اصلا از ۲۰ نباید کمتر بگیری. بعد ایشان این مطلب را نقل کرد و گفت ما خدمت ایشان رسایل می‌خواندیم. رسایل هم یکی از کتاب‌های سطوح عالیه و در علم اصول کتابی است که هر چه هم استاد عالم باشد بدون مطالعه تقریبا کار بسیار مشکلی است. ایشان می‌گفت ما دقیقا برایمان مشخص بود هر روز که ایشان می‌آمد و سطح را برای ما می‌خواند متن کتاب را برای ما قرائت می‌کرد و ما یقین می‌کردیم که ایشان اصلا لای کتاب را باز نکرده من حالا شاید آن موقع توجه نداشتم، کوچک بودم، گفتم شاید شاگرد‌ها اشکالی نمی‌کردند. ایشان گفت نه اتفاقا با استعدادترین شاگرد‌ها پای درس ایشان بودند و هر اشکالی می‌کردند ایشان پاسخ می‌داد. از لحاظ اخلاقی هم خیلی متواضع و افتاده بود، در درس هم به همین شکل خودش را نشان می‌داد. مثلا سالیان سال ایشان لمعه می‌گفت، زمانی که لمعه می‌گفت شاید در کنارش کفایی هم می‌گفت، مکاسب و رسایل هم می‌گفت و این را دور از شأن خودش نمی‌دانست. شاید مثلا الان شاگردان ایشان هم دیگر مشکلشان باشد لمعه بگویند ولی باز ایشان به خاطر علاقه‌ای که به درس و تدریس داشت از همین حوزه یزد لمعه و کفایه و مکاسب را تدریس کرد، این هم نشان‌دهنده عمق تحصیلات ایشان و هم استعداد و حافظه‌شان است که من گفتم.

بحث دیگر، مردمداری ایشان است و با مردم بودنشان است. به مردم علاقه داشت و هیچ گاه جدای از مردم نبود و سعی و تلاششان بر این بود تا می‌توانند گره‌گشای کار افراد و اشخاص باشند، حالا با توصیه به کسی با نوشتن نامه‌ای، سفارشی و هر شکلی بود این ارتباط را داشتند، لذا در جمعیت بودند، در اکثر مجالس روضه‌ها می‌رفتند. وقت خاصی برای ملاقات نداشتند؛ صبح، بعدازظهر، نصفه شب و حتی در دوران مریضی‌شان من یادم هست که ایشان در تهران که بستری بودند خیلی دوستان‌شان می‌آمدند و لطف داشتند، ما به خاطر اینکه این اندازه ایشان ناراحت نباشند. پزشکشان هم می‌گفت که ملاقاتشان را کمتر بکنید گفتیم که مثلا بعدازظهر باشد، لذا صبح افرادی که می‌آمدند عذرخواهی می‌کردیم و می‌گفتیم بعدازظهر. یک روز، بعدازظهرش یکی از افرادی که صبح آمده بود آمد خدمت حاج آقا، سلام و احوالپرسی کرد و گفت که من صبح هم آمدم خدمت شما برسم گفتند این‌گونه است. تا این را شنیدند حاج آقا گفتند چه بوده جریان؟ ما گفتیم و یک برخورد بسیار شدیدی با من کردند و گفتند مرا حبس کردید، مرا می‌خواهید زندانی بکنید، رابطه مرا با مردم و دوستان می‌خواهید قطع بکنید. افراد آمدند اینجا تا پشت در بیمارستان، پشت در اتاق، شما گفتید بعدازظهر بیایید.

بعضی از خصوصیات، فطری یا اکتسابی است مثلا از جمله اینکه امام فرمودند من در عمرم هیچ وقت متوجه نشدم که از چیزی ترسی دارم، ترس در وجود من نبود. این صفت در مرحوم شهید صدوقی هم وجود داشت. مورد دیگر این است که مثلا در روحانیت ما خیلی اهل قلم نداریم اگر کسی اهل قلم باشد خیلی گل می‌کند، به همین نسبت روحانیت اهل مدیریت آن هم مدیریت بحران که خیلی قوی‌تر از مدیریت عمومی است هم کم داریم. حال به خاطر بیاورید که از یزد تا بندرعباس تقریبا زیر نفوذ آیت‌الله صدوقی قرار داشت یعنی اگر حضرت امام هم حرفی داشتند باید اول با یزد هماهنگ و بعد پیام منتقل می‌شد؛ درباره این ویژگی شهامت و مدیریتی برایمان بگویید.

بله، دقیقا هم در رابطه با خط و انشاء هم استعداد داشتند. فرض کنید نامه‌ای یا اعلامیه‌ای می‌خواستند بنویسند، خیلی تعجب‌آور بود که قلم را می‌گذاشتند با بسمه تعالی شروع می‌کردند دیگر پشت سر هم، بدون فکر می‌نوشتند تا اینکه این نامه تمام می‌شد. خیلی نامه‌ها بود که تمام سطر اول را پر کرده و با اینکه روی دست می‌گذاشتند و می‌نوشتند و زیردستی آنچنانی هم نداشتند طوری می‌نوشتند که گمان می‌کردی خط کش گذاشتند، حالا چگونه در ذهن محاسبه می‌کرد هم مطلب را و هم خط‌ها که به آخر نامه می‌رسید برایمان جالب بود. خوش خط بودند، خوش انشاء بودند، یک مقدار خواندن خطشان مشکل بود ولی ظاهر زیبایی داشت. درباره مدیریت همان‌گونه که می‌فرمایید یکی از خصوصیاتی که ایشان در مدیریت داشت این بود که در تصمیم‌گیری مردد نبود، با اینکه خیلی تصمیم می‌گرفت ولی زود تصمیم می‌گرفت و تردید نداشتن در کار خودش خیلی مهم بود. ممکن است که بعضی از افراد در هر کاری که می‌خواستند بکنند تردیدهایی داشتند، تا این تردید رفع شود و تصمیم بگیرند اصل مطلب گذشته بود، ایشان این حالت را هم نداشت و زود تصمیم می‌گرفت، تصمیمش را هم عملی می‌کرد. ممکن بود از ۱۰۰ تصمیم ۱۰ تا ۵ تایش هم خواه‌ناخواه اشتباه شود ولی آن سرعت تصمیم‌گیری این ده تا را هم می‌پوشاند. در مدیریت، ایشان خیلی حساس بود خیلی هم به بعضی از خصوصیات توجه داشت، من یادم هست یک وقتی در زمان شاه سرشماری می‌خواستند بکنند، آماری بود. من سن و سال زیادی نداشتم و یزد هم هنوز شهرستان بود و فرمانداری داشت. در یک مجلس روضه‌ای فرماندار نشسته بود. حاج آقا به فرماندار گفتند به من گزارش دادند و چند نفری را اسم بردند که این‌ها متهم به بهائیت هستند و مصلحت نیست که بیایند در آمارگیری شرکت بکنند و حضور داشته باشند. فرماندار گفت که اسامی‌شان را بدهید من ببینم. حاج آقا گفتند من کسی را می‌فرستم که بیاورد. وقتی آمدیم خانه، ایشان در کمدشان را باز کردند و گفتند این را بده به فلانی، گفتم چرا‌‌ همان جا به او ندادید، گفتند که مصلحت ندیدم‌‌ همان جا بدهم که به گمانش من خواستم خواهشی از او بکنم و این را آماده کردم تا بلافاصله به او بدهم. این نکته‌سنجی‌های به این شکل را ایشان به گونه‌ای مراعات می‌کرد و به آن توجه داشت.

اگر موافق باشید، کمی هم به صفات اخلاقی و ویژگی‌های شخصیتی مادر بپردازیم. از ایشان برای ما بگویید.

مادر من خانم فاطمه کرمانشاهی هستند. نسبتشان با پدر بزرگوارم همچنان هم که در جلسه قبل عرض کردم دخترعمو و پسرعمو هستند. پدر ایشان مرحوم آمیرزا محمد کرمانشاهی‌‌ همان شخصیت روحانی‌ای است که قبلا هم عرض کردم. سرپرستی و تربیت شهید بزرگوار را بعد از رحلت پدرشان در خردسالی ایشان به عهده داشتند. بدیهی است که در زندگی هر کس، همسر و همراهی وی می‌تواند خیلی موثر و کمک باشد همان گونه که خدای ناکرده عدم همکاری و سر ناسازگاری داشتن همسر با شوهر باعث توقف او و عدم پیشرفت چه در مسائل علمی و چه در کار و چه در اشتغال خواهد بود. یکی از الطافی که خداوند به والد بزرگوار ما داشت این بود که همسری مومنه، متدینه، سازگار و مدیر را به ایشان لطف کرد. ایشان در امر کمک به زندگی شهید بزرگوار بازوی توانمندی بود، به گونه‌ای که کشاورزی نسبتا سنگینی که در قم شهید بزرگوار داشتند عمده کار‌هایش به وسیله ایشان انجام می‌شد. بالاخره منزل یک روحانی سر‌شناس که با خیلی‌ها اهل معاشرت است، با خیلی‌ها دوست است و در بسیاری از عمر و زمانش حالت خدمتگزاری به مردم داشته خواه‌ ناخواه شلوغ است و منزل هم دارای کارهای فراوانی خواهد بود. مهمان‌های مختلف شام، ناهار، خوابیدن و همه این‌ها. می‌توانم بگویم که ایشان به تنهایی با یک مدیریت و با یک توان بسیار قوی این کار‌ها را انجام می‌داد از آن طرف هم خودش را با سختی‌های زندگی سازگار کرده و هیچ گاه زبان گله و شکایت و انتظار بیش از حدی نداشتند. من این مطلب را از ایشان شنیدم، بار‌ها هم شنیدم، از سختی‌های دوران زندگی که ایشان بیان می‌کرد این مطلب را می‌فرمود که در قم در یک منزل مشترکی با صاحبخانه زندگی می‌کردیم، یک قسمت ما بودیم دارای آشپزخانه و یک قسمت هم صاحبخانه بود که آشپزخانه جدایی داشت. ایشان می‌گفت بعضی وقت‌ها ما از لحاظ خرج زندگی آنچنان تنگدست بودیم که توان اینکه غذایی را بپزیم در خانه نداشتیم ولی می‌گفت برای اینکه آبروداری بکنم به آشپزخانه می‌رفتم و قابلمه را آب می‌کردم، روی اجاق می‌گذاشتم و هیزم زیر آن را روشن می‌کردم تا‌‌ همان اندازه مختصر دودی از فضای آشپزخانه ما هم باشد و صاحبخانه گمان نکند که ما چیزی نداریم. خیلی سخت بود آن هم با شوهری که می‌دانست پول‌های بسیاری در دستش است؛ پول‌های حوزه، شهریه حوزه این‌ها در اختیار ایشان بوده و با اختیاری که داشته می‌توانسته این تصرفات را بکند. این نشان‌دهنده هم امانت و صداقت شهید بزرگوار و هم بردباری و تحمل سختی والده است. نقش تربیتی او هم واقعا نقش بالایی بود. من حتی در سنین بزرگی از ایشان حساب می‌بردم. چون جذبه و شخصیتی داشت، بر رفتار ما بیش از حاج آقا کنترل داشت که چه می‌کنیم، کجا می‌رویم، یادم هست کوچک بودم مثلا کلاس چهارم، پنجم دبستان صبح برای نماز به مسجد می‌آمدم و بعدش می‌نشستم به درس خواندن. بعضی وقت‌ها هم همشاگردی‌ها می‌آمدند. اما شاید حواشی بیشتر از درس خواندن بود، ایشان گفت که تو به جای درس خواندن همه‌اش حرف می‌زنی. متوجه شدم که ایشان برای اینکه روی من کنترل داشته باشد آمده در قسمت زنانه در پشت پرده تا آن مدتی که من در مسجد بودم ایشان هم در مسجد بوده و این کنترل را بر ما داشته. شخصی مدیر بود. در مهریز هم که حاج آقا کشاورزی داشتند عمده مسوولیت‌هایش به عهده ایشان بود، هم مدیریت می‌کرد هم کار می‌کرد و کارهای کشاورزی و دامداری را شخصا بسیاری‌اش را انجام می‌داد. اختلاف سنی‌شان هم با مرحوم شهید صدوقی آن طور که خودشان می‌گفتند سه سال بود.

بعد از آن همه زحمت و گرفتاری و جریان‌های قبل از انقلاب، فوت خواهر حضرتعالی چه اثری روی زندگی ایشان گذاشت؟

متاسفانه هنگام فوت همشیره‌ام اینجا نبودم. همشیره‌ام با اینکه شوهر و فرزندانشان آن موقع در تهران زندگی می‌کردند به خاطر کسالتی که داشت آمده بود اینجا. با اینکه سالم هم بود و مشکلی نداشت، حالت سرفه به ایشان دست می‌داده، سرش در سینه والده بوده که یک مرتبه تمام می‌کند. این برای یک زن باید قاعدتا خیلی سخت باشد و در عین حال صبر و تحمل بکند، به پزشک خبر بدهد. اتفاقا در آن موقع مرحوم حاج آقا هم در یزد نبودند. اولین فرزندی که ایشان داشته و خیلی با والده مانوس بوده و هم با والد مرحوم شهید خیلی حالت خودمانی داشته و ما چون که سن کمتری داشتیم همه حرفی را نمی‌توانستیم بزنیم ولی ایشان خیلی راحت و آسوده با حاج آقا شوخی و صحبت می‌کرد و حرف می‌زد. این فقدان واقع امر سنگین بود و لیکن بردباری و تحمل کرد و حاج آقا نیز همین‌گونه. حاج آقا فرمودند من دیگر درگیر کارهای انقلاب و این مسائل شدم و الا غم صدیقه‌ام خیلی بیش از این من را اذیت می‌کرد. من در انقلاب و این‌ها تقریبا وظیفه دیگری عهده‌دار شدم و آن را فراموش کردم، تحملشان خیلی خوب بود. در رابطه با شهادت حاج آقا هم، متاسفانه من یزد نبودم، تهران بودم آقای راشد آمد و خبر شهادت را داده بودند. ایشان باز تعجب می‌کرد که من وقتی خبر شهادت حاج آقا را دادم والده از من سوال کردند پاسدار‌ها کجا هستند؟ این‌ها چطور هستند؟ حالا کسی که این غم بر او وارد شده بلافاصله در فکر محافظین و پاسدار‌ها باشد نشان‌دهنده آن دلسوزی است.

(مرحوم محمد علی صدوقی در دوران کودکی)

فرزند چندم خانواده هستید؟

من به یک اعتبار فرزند هشتم هستم. چون من یک اخوی بزرگتر هم داشتم که من هنوز شیرخواره بودم ایشان مریض می‌شود و بر اثر اشتباه پزشکان در قم در سن خردسالی فوت می‌کند. بنابراین با ایشان حساب بکنیم من فرزند هشتم هستم. شش خواهر دارم، بعد هم برادرم محمد که در خردسالی فوت می‌کند. آخرین اولادشان من هستم که از همه کوچکترم.

از تحصیلتان بفرمایید. ابتدایی در قم مدرسه می‌رفتید؟

نه شروع درس ما در یزد بود. همچنان که قبلا گفتم از دو سالگی از قم به یزد آمدیم. اینجا من دبستان ادب می‌رفتم.

اول دبستان ادب بودید یا جای دیگر؟

چند ماهی هم به دبستان تعلیمات اسلامی می‌رفتم.

در کجا؟

در همین جا، یزد. سال اول به آنجا رفتم، بقیه‌اش را آمدم به مدرسه ادب. اینجا نزدیکتر بود و به اینجا منتقل شدم.

اولین معلمتان را به خاطر می‌آورید؟

اولین معلمم آقای نوکار که الان هم در قید حیات است بودند و باز به نوعی آقای امینیان که ظاهرا ایشان فوت کردند. شش سال ابتدایی را که تمام کردم، حاج آقا گفتند می‌خواهی بیایی طلبه شوی؟ عرضی نکردم. یک روز هم مرا بردند مدرسه عبدالرحیم‌خان و به آقای حاج شیخ غلامحسین ابویی سپردند – که روحانی بسیار وارسته، فاضل و ادیب بودند و در نجف‌آباد مشغول تبلیغ هستند- در خدمت ایشان ما درس می‌خواندیم. اولین کتابی که شروع کردم کتاب نساب که بسیار هم کتاب خوبی بود، اما متاسفانه الان دیگر در حوزه‌ها تدریس نمی‌شود.

مجموعا چند سال در یزد درس حوزوی خواندید؟

دوره تحصیل من در یزد خیلی زیاد نبود شاید یک سال و نیم، دو سال بیشتر طول نکشید. بعدا به پیشنهاد آقای وافی و حاج آقا به قم رفتم.

به جز حاج شیخ غلامحسین دیگر چه کسانی در یزد استاد شما بودند؟

در یزد فرد دیگری استاد من نبود. عمدتا من خدمت ایشان تلمذ و آنجا استفاده می‌کردم. قم که رفتم به مدت چند سالی مدرسه حقانی بودم، بعدا به صورت آزاد استقرار من در محل خان و حجره‌ام آنجا بود و از اساتید آنجا استفاده می‌کردم. بعدا از فردی که خیلی در درسش حاضر شدم و حالا تا چه اندازه توانستم استفاده کنم نمی‌دانم، حضرت آیت‌الله شب‌زنده‌دار هستند که از اساتید بسیار بزرگوار محسوب می‌شوند. من از ایشان علاوه بر بعد علمی، بعد اخلاقی و تهذیب را آموختم. قسمت بسیاری از معالم حتی حاشیه و لمعه را تقریبا کلا خدمت ایشان خواندم و از آقای ستوده هم استفاده کردم و از آقای سبحانی هم بهره گرفتم، همچنین از آیت‌الله محمدی گیلانی. کفایه را خدمت آیت‌الله فاضل لنکرانی بودم و در درس ایشان حاضر می‌شدم، آخرین دوره کفایه بود که فکر می‌کنم ایشان دادند. بعدا دیگر سطح نگفتند و دروس خارج را گفتند و مقداری از درس آقای ابطحی کاشانی به گونه‌ای استفاده کردم. در درس خارج هم من اصولا نزد آیت‌الله وحید خراسانی می‌رفتم و در خدمت ایشان چند سالی بهره می‌گرفتم. فقه را هم به درس آقای منتظری می‌رفتم که ایشان استاد خارج فقه ما بودند. البته مدتش متاسفانه مدت کوتاهی بود و با جریانات انقلاب و درگیری و این‌گونه مسائل همزمان شد و تقریبا از حوزه شاید در آن مقطع به نحوی جدا شدیم متاسفانه.

در درس حوزه گاه اتفاق می‌افتد که طلبه جذب استاد می‌شود یعنی در ارتباط استاد و شاگردی اصلا فضای دیگری ایجاد می‌شود و شاید کار به مریدی و مرادی بکشد. در جریان تحصیل در قم این اتفاق بین شما و استادی نیفتاد؟

این حالت را من شاید نسبت به سه نفر داشتم که هنوز هم به این عزیزان عشق می‌ورزم. یکی‌شان استاد من بودند و دوتاشان در محضر درسی‌شان حاضر نمی‌شدم ولیکن برای بهره گرفتن از لحاظ مسائل اخلاقی و نشست و برخاست زیاد به حضورشان می‌رفتم. آن استادی که واقعا به او علاقه داشتم و به درسش می‌رفتم و الان هم در قید حیاتند آیت‌الله شب‌زنده‌دار بودند که من علاقه خاصی نسبت به ایشان داشتم و دارم و حالت مرید و مرادی بود. دو شخصیت دیگر آیت‌الله فکور و آیت‌الله بهاءالدینی بودند. آیت‌الله فکور هم با حاج آقا خیلی آشنا بودند و هم با مرحوم آیت‌الله خاتمی. من حتی قبل از اینکه به قم بروم اگر چه ایشان کم به یزد می‌آمدند ولیکن وقتی می‌آمدند دیگر اکثرا با حاج آقا بودند، هر جا که می‌رفتند، یا با ایشان بودند یا اردکان منزل آیت‌الله خاتمی می‌رفتند، من هم با اینکه خردسال بودم به خدمتشان می‌رفتم و از محضرشان استفاده می‌کردم. افتخاری هم که من داشتم و بیشتر باعث نزدیکی شد این بود که بعد از ازدواج اولین منزلی که من انتخاب کردم درست روبه‌روی منزل مرحوم آیت‌الله فکور بود و در آنجا با ایشان بیشتر آشنا شدم. بعضی وقت‌ها روزی چهار یا پنج بار به منزل ایشان، خدمت ایشان می‌رفتم. اگر مهمانی داشت صدا می‌زد ما هم می‌رفتیم. پنج شنبه‌ها جلسه‌ای طلاب یزدی داشتند. در آنجا این صحبت بود که کسی بیاید اخلاق بگوید گمان کنم پیشنهاد آقای مصباح بود که گفتند آقای بهاءالدینی که برای خیلی از ما ناشناخته بود، بیایند. ایشان دعوت شدند و پنجشنبه‌ها یک بحث اخلاق داشتیم که شاید بعضی از وقت‌ها بیشتر از ده دقیقه هم حرفشان به طول نمی‌انجامید ولی اثر خاصی روی شنونده داشت. از آنجا من دیگر تقریبا جذب ایشان شدم و شب‌ها در منزلشان حیاطی بود، نمازی می‌خواندند، با اینکه منزل ایشان دور بود حداقل من سعی‌ام بر این بود که هفته‌ای دو سه شب این مسیر طولانی را طی بکنم و در نماز ایشان شرکت بکنم و بهره بگیرم. بعدا هم که به یزد آمدم این ارتباط را قطع نکردم و هر وقتی که قم می‌رفتم خدمت ایشان می‌رسیدم، حالا وقت یا بی‌وقت هر وقتی بود این اجازه را به ما می‌داد. ایشان هم لطف کردند گمان کنم دو سفر به یزد آمدند. این سه نفر را می‌توانم بگویم. ارتباط من با مرحوم آقای قدوسی کوتاه بود ولی آقای قدوسی هم جاذبه فوق‌العاده‌ای داشت و درس‌های اخلاقی که به خصوص برای طلبه‌ها داشت با یک سوز دل و از عمق دل بود. مشخص می‌شد که حرف‌ها حرف‌های انسانی است که خود تجربه کرده است.

در چه رشته‌ای دیپلم گرفتید؟

در رشته ادبی دیپلم گرفتم منتها در مجلس سوم هم که بودم دوره‌های دانشگاه آزاد می‌گذاشتند و امتحانی می‌گرفتند. دوره فوق لیسانس برای بعضی از قضات و نمایندگان می‌گذاشتند، من در آن دوره هم شرکت کردم و شاید چند ماهی هم به کلاسش می‌رفتم که مصادف شد با رحلت مرحوم آیت‌الله خاتمی و مسوولیتی که از ناحیه امام به من محول شد و دیگر نتوانستم آنجا را ادامه بدهم.

معمولا رسم است که طلاب در حین تحصیل، تدریس هم می‌کنند. شما اولین بار چه تدریس کردید؟

من اولین تدریسی که داشتم عوامل فی‌ النحو بود که برای یکی از دوستانم ارایه کردم که الان در حوزه است و توانسته که مدارج خوبی را هم طی بکند.

معمولا وقتی طلاب وارد می‌شوند بعضی درس‌ها برایشان جاذبه دارد و بعضی درس‌ها جاذبه آن چنانی ندارد یا برایشان مشکل است. شما به این مشکل برخوردید که مثلا درسی برایتان سخت باشد؟

من یک مدتی منظومه می‌رفتم پیش آقای محمدی گیلانی، خیلی برایم جا نیفتاد. به فقه خیلی بیشتر علاقه داشتم. فقه و اصول را، به خصوص فقه را. تفسیر خدمت آقای خزعلی می‌رفتم که همه روزه نبود ولی به تفسیر ایشان علاقه‌مند بودم.

هیچ وقت متوجه شدید که مرحوم شهید آیت‌الله صدوقی در ارتباط با تحصیل شما دور را دور سوالی یا تحقیقی بکنند یا در مجموع دغدغه تحصیل شما را داشته باشند؟

این دغدغه را داشتند، از بعضی افرادی که در سن و سال از من بزرگتر بودند در قم هم سوال می‌کردند و هم می‌خواستند که مثلا یک اشرافی بر کارهای من داشته باشند. هر وقت هم که می‌آمدم سوال می‌کردند که درس کجا می‌روی، چه می‌خوانی ولی ایشان هیچ گاه حالت امتحان که بپرسد مثلا این موضوع چیست را نداشت، نه نسبت به من نه حتی نسبت به افراد دیگر این حالت را من هیچ وقت ندیدم. خیلی‌ها این خصوصیت را داشتند تا یک طلبه‌ای می‌دیدند می‌گفتند مثلا چه می‌کنی، می‌گفت صرف می‌کنم، می‌گفت خب این کلمه اصلش چیست صرف کن. یا مثلا می‌گفت نحو می‌خوانم، می‌گفت این جمله را اعرابش بگذار. حاج آقا این حالت را نسبت به من و بقیه نداشتند، هیچ وقت ندیدم که قصد امتحان کردن افراد را با مطرح کردن سوال داشته باشند.

شاید هم انگیزه‌ای داشتند. گرچه معمولا وقتی خصوصی یا در جلسه‌ای طلبه‌ای اعراب یک کلمه را نداند جز شرمندگی چیزی ندارد.

بله شاید. ایشان این حالت را نداشت اصلا نه نسبت به من و نه نسبت به طلبه‌های دیگر.

هیچ وقت به فکر تبلیغ و منبر و این‌ها بودید یا علاقه‌ای داشتید؟

نه من اصلا هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم که یک وقتی باید منبر بروم یا خطبه‌ای بخوانم، شاید تعجب کنید می‌توانم بگویم که سخنرانی اصلی‌ام را با اولین خطبه‌ام شروع کردم. سخنرانی‌های خیلی خلاصه‌ای در دوران انتخابات مجلس اول داشتم یا مثلا یک نطقی در مجلس ولیکن در اینکه به عنوان یک خطیب بخواهم صحبت کنم، نبود و سخنرانی و نماز جمعه را با هم شروع کردم.

بعد از حضور در قم و شروع درس حوزه رسما کی ملبس شدید؟

زمان زیادی طول نکشید الان تاریخش را یادم نیست، ولی حادثه‌اش و چگونگی‌اش هم یک مقداری جالب است. خدا رحمت کند مرحوم آقای وزیری، علاقه و محبت و لطف خاصی به من داشتند، گمان کنم صبح روز چهاردهم شعبان بود نماز صبح و قرآن را خوانده بودم هنوز گمان کنم آفتاب نزده بود، داشتم مطالعه‌ای می‌کردم که دیدم کسی در می‌زند، پا شدم در را باز کردم دیدم آقای وزیری هستند، خیلی خوشحال شدم، آمدند تو، نیم ساعتی بعد گفتند امشب شب نیمه شعبان است شما بیا معمم بشو. گفتم حاج آقا هنوز خیلی زود است که من معمم شوم. ایشان یک جدیت خاصی داشت گفتند علاقه‌ داری که معمم شوی، گفتم بالاخره من آمدم اینجا باید در ‌‌نهایت معمم بشوم ولیکن احساس می‌کنم که زود است هنوز کسب اجازه‌ای نکردم. ایشان گفتند من امشب مجلسی می‌گیرم شما معمم بشو. یک مجلسی گرفتند منزل همین آقای محمدتقی محصل‌ همدانی که نسبتی هم دارند. من اصلا لباس هم نداشتم، یادم هست که قبا را از آقای فیاض عاریه گرفتیم و تنم کردند. آن شب آقای وزیری بودند و خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله داماد ایشان را هم دعوت کرده بودند آمدند و عمامه به سر من گذاشتند و وقتی خواستند عمامه سر من بگذارند دقیقا یادم هست با یک صدای لرزانی که حالت بغض داشت این آیه شریفه را خواندند که «فاستقم کما امرت»، این را فرمودند و عمامه را به سر من گذاشتند و از آن شب من معمم شدم.

حاج آقای ابوی در جریان بودند؟

نه، آقای وزیری گفتند که من با ایشان صحبت می‌کنم، نفهمیدم چون آن موقع ارتباط به این راحتی نبود. ولی حرفش این بود که من می‌دانم حاج آقا به این امر رضایت دارند. ایشان بعد من را بردند حرم و زیارت خواندیم. من به زیارت حضرت معصومه زیاد می‌رفتم ولی چون زیاد توجه نداشتم طبق روال تسبیحات حضرت زهرا بعد از نماز ۳۴ مرتبه الله اکبر، ۳۳ مرتبه الحمدلله، ۳۳ مرتبه سبحان‌الله من همین‌گونه می‌خواندم، ایشان به من گفت که سبحان‌ا‌لله‌اش مقدم است بر الحمدلله، ۳۴ مرتبه الله اکبر، ۳۳ مرتبه سبحان‌ا‌لله، ۳۳ مرتبه الحمدالله، من متوجه شدم که همین را هم در زیارت‌نامه حضرت معصومه(س) نوشته و من اصلا توجه نداشتم. از آن سال تا حالا هیچ بار نشده که من حرم معصومه مشرف بشوم و الحمدلله و سبحان‌الله بگویم و یادی از مرحوم وزیری نداشته باشم. ایشان فردایش یک تلگراف تبریکی به مرحوم حاج آقای ما زدند. مضمونش تقریبا این بود که تاجگذاری آقازاده را تبریک می‌گویم. این تلگراف را وقتی بردند تلگراف‌خانه قبول نکرد مخابره بکند. گفت این تاجگذاری‌اش را باید برداری، تاجگذاری مخصوص اعلیحضرت است و برگرداندند این تلگراف را، ایشان تاجگذاری را عمامه‌گذاری و مخابره کرد و فرستاد.

این خاطره خاص هم که آقای فکور اشاره کردند که دنبال شما آمدند را بفرمایید؟

بله حالا که بحث همجواری و در خدمت آقای فکور بودن شد، یک خاطره اخلاقی هم از ایشان ذکر بکنم. اینکه یک تابستانی بود حاج آقا تشریف آورده بودند قم و مرحوم آیت‌الله بهاءالدینی دعوت کرده بودند و ناهار خدمت ایشان بودیم. از افرادی که در ذهنم است که بودند مرحوم آیت‌الله حاج شیخ مرتضی حائری بودند، گمانم مرحوم آیت‌الله خاتمی هم بودند اما یقین ندارم. ما ناهار خورده بودیم، ساعت ۲ بود که من دیدم آقای فکور وارد سرداب شدند، خیلی با صورت سرخ گرماخورده و عرق‌ریزان آمدند. با اینکه ایشان دعوت نداشتند، آمدند. علت این بود که چون همسایه ما بودند و متوجه شده بودند که همشیره ما آمده و ما منزل نبودیم، رفته بود منزل همسایه، ایشان آمده بود به ما خبر بدهد که همشیره شما آمده. حالا خیلی امر مهمی هم نبود ولی در عین حال ایشان با این فاصله بسیار دوری که منزل ایشان با منزل آیت‌الله بهاءالدینی داشت در آن تابستان که پیدا بود مسیر بسیاری راه هم ایشان پیاده طی کرده آمده بود. این خودش نشان دهنده دلسوزی و تواضع و افتادگی ایشان بود که من واقعش وقتی ایشان بیان کرد یک شرمندگی در برابر این عظمت احساس کردم. وقتی یادم می‌آید من احساس خجالت می‌کنم نسبت به ایشان.

در مورد تحصیل حاج خانم هم بفرمایید.

ایشان خیلی علاقه به تحصیل داشت، الان هم خیلی علاقه به مطالعه دارد. دو، سه سالی را از دوران دبیرستان بیشتر نگذرانده بود که با هم ازدواج کردیم، با اینکه زود هم اولاددار شدیم ولی در عین حال ایشان به تحصیلش ادامه داد، دیپلمش را گرفت و کنکور شرکت کرد و دانشگاه تهران قبول شد.

چه رشته‌ای؟

رشته فلسفه. می‌رفت و می‌آمد و دوران لیسانسش را به خوبی گذراند، باز ادامه تحصیل داد و فوق لیسانس را در رشته عرفان امتحان داد.

کدام دانشگاه؟

دانشگاه آزاد اسلامی تهران. لیسانسش دانشگاه تهران بود و فوق لیسانسش دانشگاه آزاد اسلامی که در رشته عرفان گذراند و نمره نسبتا خوبی هم گرفت و در حد بالا پذیرفته شد.

الان دیگر به فکر دوره دکترا نیستند؟

هنوز گاهگاهی صحبتش را می‌کند، با اینکه دیگر سن و سالی از ایشان گذشته و داماد و نوه داریم ولی باز صحبت از این دارد که شرکتی بکنم. هنوز مایوس نیست، ما هم منعی نکردیم و موافق هم هستیم اگر بتواند ان‌شاءالله ادامه دهد خوب است. در عین حالی که الان هم جلسات قرآن و تفسیر و این‌گونه چیز‌ها دارد و خودش هم اهل مطالعه زیاد است و ارتباطش را با کتاب قطع نکرده، خیلی زیاد به مطالعه علاقه‌مند است چون مرحوم آیت‌الله خاتمی هم خیلی انس به کتاب و مطالعه داشتند.

به جز نقش همسری که خب‌‌ همان هم خیلی مسوولیتی سنگین در بیت شما است و تربیت فرزند و عروس و داماد، ایشان یک مشاور در همه امور اجتماعی سمت‌ها و گرفتاری‌های شما بودند؟

ببینید ‌‌همان نقشی که من در رابطه با والده عرض کردم، همسر خیلی می‌تواند نقش داشته باشد ایشان هم از اول زندگی ما که بالاخره در قم شروع کردیم، یک زندگی طلبگی داشتیم راحت آمد قم، تهران بودیم، برگشتیم یزد، این منزل، آن منزل، همیشه همراه بود و به فکرش هم بنده احترام می‌گذاشتم. مشورت‌هایی هم داشتیم. به خصوص در رابطه با تربیت فرزندان و اینکه خداوند مصلحت دانست یکی از فرزندان من از لحاظ ذهنی یک مقدار عقب‌افتادگی دارد، اینکه به او برسد و او را تربیت کند به گونه‌ای که پزشکان و دکترش در خارج می‌گفت من نمی‌گویم چه کار بکنی، می‌گویم هر کاری که برای او کرده بودی ‌‌همان کار را ادامه بده. این اندازه هم در کنار کارهای زندگی و درس، بار رسیدگی به یک فرزند معلول ذهنی که الان مثلا حدود ۲۷ سالش است، کار را سخت و دشوار کرده بود ولی به خوبی از عهده این وظایف الحمدالله برآمده است.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا