شترداری از مشاغل قدیم

من از حدود ده، دوازده سالگی همراه شتر می رفتم هیزم می آوردم در آن زمان هیزم آوردن شغل عده زیادی بود ما دو نفر شتر داشتیم و با برادرم می رفتیم هیزم می آوردیم تا مزرعه صدر ندوشن می رفتیم از اینجا تا پناهکوه نُه فرسنگ و از آنجا تا مزرعه صدر هم سه فرسنگ راه بود دوازده فرسنگ راه می رفتیم هیزم می آوردیم چهار شبانه، روز طول می کشید تا برویم و برگردیم غروب سوار شتر می شدیم راه می افتادیم صبح رسیده بودیم پناهکوه، خواب شب مان هم روی همان شترِ در حال حرکت بود آنجا هم گله دار ها اذیت می کردند ، حتی گاهی هیزمی که هیزم کن ها جمع کرده بودند را آتش می زدند مجبور بودیم یک چیزی مثلاً یک کله قند برایشان ببریم که اذیت نکنند بار هیزم مان هم که می آوردیم راه می افتادیم که بفروشیم فروختن بار هیزم هم راحت نبود یک بار من دو بار هیزم آوردم در مجومرد کسی نخرید ، به فیروزآباد بردم ، آنجا هم برایش مشتری پیدا نشد، به اشکذر هم رفتم کسی نخواست ، اله آباد و زارچ هم خریدار پیدا نشد به یزد بردم بعد از اینکه خیلی در کوچه ها گشتم یک زردشتی گفت من یک لنگه اش می خرم ، گفتم، یک بارش بخر، گفت، پول ندارم ، خلاصه رفت درِ خانه همسایه ها زد تا در چند کوچه پایین تر یک مشتری برای لنگه دیگر ش پیدا کرد که من به ناچار لنگه دیگر که حدود بیست من می شد را خودم به پشت گرفتم و به خانه آن مشتری بردم هنوز بار یک شتر دیگر مانده بود به خرمشاه رفتم در آنجا یک نفر به نام عباس ناظر که مجومردی بود دیدم به او گفتم برای بار هیزمم مشتری پیدا کرد بعد هم من را با خود به خانه برد و از من پذیرایی کردحدود سی سال کار من همین شترداری بود خیلی زحمت داشت
جاهایی که می رفتیم هیزم بکَنیم مار و عقرب بود ،گرگ بود ،گرگ ها چند تا ،چندتا با هم بودند ، ترس داشت در برگشت که شترها بار داشتند ، دیگر بایستی پیاده همراه شترهای مان پیاده راه برویم کفش مان گیوه بود ، پوتین های سربازی هم بعضی ها داشتند خیلی به درد می خورد ، همه منتظر بودند یک نفر خدمت سربازی اش تمام شود فوراً بروند پوتین و پاتوئه اش را بگیرند که مخصوصاً در زمستان خیلی ارزش داشت در زمستان گاهی که در راه بودیم باران یا برف می آمد, برف روی سر و گردن و هیزم ها می نشست خودمان هم پوستین یا نمد روی سرمان می کشید یم و آرام و با احتیاط حرکت می کردیم
اکبر حاتمی مجومرد نشریه آوای اشکذر




