تاریخ شفاهی اشکذردانشنامه اشکذرصفحه اصلی

اشکذریها در مغستان ( قسمت دوم)

آقای محمدحسن طالبیان مدتی قبل با چند نفر از دوستان شان سفر یک روزه ای به روستای کویری مغستان داشتند که در ۱۲۵ کیلومتری اشکذر در جاده طبس واقع است و در آنجا از فرصت استفاده کرده و با چند تن از سالمندان ساکن مغستان در مورد اشکذر و اشکذریها گفتگویی داشتند

اینجانب امیر حسین کاظمی می باشم ، متولد ۱۳۳۳الآن ۶۴ سال دارم پدر بزرگ من دامدار بوده و مغستان هم مرتع خوب داشته ، پدر بزرگ من حدود سال ۱۲۹۰ در اینجا هزار رأس گوسفند و شش جره داشته،دیگر ساکن اینجا شدند من از بچگی پدرم را از دست دادم و از شش ، هفت سالگی دنبال گله چرانی گوسفند و شتر بودم حدود ۱۰ سال داشتم که سپاه دانش آمد گفتند بیایید سواد یاد بگیرید مادرم گفت پس گله را چه کار کنیم؟ من خیلی می خواستم سواد یاد بگیرم ،گوسفند های مان را به گله عمو ریختیم البته من هم کمک کارش بودم نُه ماه یک کلاس می‌خواندم نزدیک به ۵ سال ۶ کلاس خواندم بعد هم در معدن چادرملو کار کردم و از پس اندازش هم شتر می خریدم


در آن وقت دامداری رونق داشت هم گوسفند و هم شتر، مغستان حدود هزار نفر شتر داشت از اینجا تا رباط پشت بادام حدود بیست هزارشتر بود ، همه شتر داشتند ، حیوانات زیادی هم درکوه و صحرا بودند ،آهو ، پلنگ ، یوز پلنگ ، گرک ، مخصوصاً آهو خیلی فراوان بود گله های بیست تایی ، سی تایی شان تا نزدیک ما می آمدند و حتی گاهی همراه گله گوسفند ما می شدند ، ولی ما نمی توانستیم آنها را بگیریم به سرعت فرار می کردند ولی از وقتی موتورسیکلت و مجوز اسلحه در کار آمدند ، خیلی زود نسل شان رو به انقراض رفت ، گرگ هنوز هم پیدا می شود و حتی گاهی به شتر هم حمله می کنند کم کم شترداری تقریباً تمام شد دلیل اصلی اش هم این بود که در جاده ، ماشین با شتر تصادف می کرد قطار به آن ها می زد وقتی ماشین در جاده با شتر تصادف می‌کرد و کسی کشته می‌شد می‌گفتند صاحب شتر باید نصف دیه بپردازد قطار هم که به شتر می زد خسارت که نمی دادند، هیچ ، هنوز جریمه هم می خواستند بگیرند یک بار قطار زد پنجاه و دو شتر از بین رفت که هیجده تای آن ها مال من بود خشکسالی هم که داشتیم این ها باعث شد که دامداری تمام شود کشاورزی مان هم خوب بود گندم، جو، ذرت ، خرما و محصولات دیگری به عمل می‌آوردیم خربزه ای که در مغستان به عمل می‌آمد در همه ایران کم نظیر بود خیلی شیرین و تُرد بود به خاطر آلودگی های زمین و هوا کشاورزی مان هم از بیست سال پیش به این طرف دیگر از رونق افتاده است و فایده چندانی ندارد
زندگی در اینجا در قدیم سختی‌های خودش داشت مغستان روستای کوچکی بود و مغازه نداشت مردم برای خریدن چیزهایی که لازم داشتند مثل قند ،چایی و نفت بایستی به ساغند می رفتند وقتی ماشین پیدا شد خیلی معطل ماشین می‌شدیم یادم هست یک بار من می‌خواستم به یزد بروم وسایلی بخرم رفتم قهوه خانه ساغند در آنجا شش روز معطل ماندم تا یک ماشین باری آمد من را به یزد بُرد برای برگشتن هم دوباره پنج روز در قهوه خانه سه راهی طبس معطل ماندم تا یک ماشین باری آمد من را به ساغند رساند جمعیت زیادی هم نداشتیم اوج جمعیت مغستان سال شصت و یک بود که به چهارصد نفر می رسید دو آبادی هم به نام مغستان داریم یکی که مغستان اصلی است که همین جاست و به آن مغستان اکبر می گوییم ، یک مغستان دیگر هم در فاصله یک کیلومتری اینجاست که به آن به مغستان اصغر می‌گوییم کسی در آنجا سکونت ندارد و فقط کشاورزی دارد بنده هم که از بچگی در این جا بوده ام به روستا یمان علاقه دارم و سعی کرده ام اگر کاری از دستم بر می آمده برای روستای خودمان انجام دهم در دوره اول هم عضو و رئیس شورای اسلامی مان بودم و کارهای مغستان را با جدیت پیگیری می کردم.
دزد های قدیم
یک پیرمرد بود برای ما حکایت دزدها که می آمدند گله مردم را می بردند تعریف می کرد طوری که او می گفت ما یک باباحاجی داشتیم به نام زینل که یک چشمش کور بوده ،دزدها آمده بودند که گله اش را ببَرند دو تا دزد را می کُشد بعد عده زیادی از دزد ها می آیند در صحرا او را می‌بینند می پرسند، تو زینل هستی ؟ می‌گوید نه ، چطور، می‌گویند کسی که بچه های ما را کشته است اسمش زینل و یک چشمش هم کور بوده، می‌گوید من زینل نیستم ، می گویند برو دو تا سنگ بیاور می‌خواهیم اجاق ببندیم می رود سنگ بیاورد، کمی که دور می شود صدایش می زنند وقتی صدایش می زنند زینل سرش را برمی گرداند می فهمند خودش است یکی از دزدها تیر به شکم او می زند بعد هم می افتند به جان گله زینل که سیصد و پنجاه تا بز و گوسفند بوده اند و همه سیصد و پنجاه تا بز و گوسفند زینل را سر می برند و می روند ولی زینل که تیر به شکمش خورده بود ه با داروهایی مدوا می شود و زنده می ماند
اشکذری شتردار
یک بار محمود آقایی که اشکذری بود و صد تا شتر داشت، شترهایش را به اینجا آورده بود، خودش هم یک دوچرخه داشت که سوار می‌شد پشت سر شترها حرکت می کرد هر جا که سر بالایی بود پیاده می‌شد دوچرخه اش را دست می گرفت وقتی با شترهایش حرکت کرده بود برگردد یک نفر به نام عباس کریمی زارچی بود آمد گفت من می‌خواهم از اشکذری یک شتر بخرم چند کیلومتر رفته بود من تند رفتم به او گفتم صبر کرد عباس کریمی رفت یک شتر از او خرید. یک بار هم من یک شتر به یزد بردم به محمود آقایی که اشکذری و قصاب بود به قیمت ۱۰۰۰ تومان فروختم خیلی خوب با من رفتار کرد ، من را داخل خانه اش برد غذا برایم آورد ، خیلی تعارف کرد و پول شتر را هم داد و با احترام من را روانه کرد.

نشریه آوای اشکذر

اشکذریها در مغستان ( قسمت اول)

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن