تاریخ شفاهی اشکذردانشنامه اشکذرمشاهیر اشکذر

خاطرات مرحوم حاجی عباسعلی دهقانی (ربیع)

معرفی
اینجانب عباسعلی دهقانی اشکذری هستم متولد ۱۳۱۲ و اکنون ۸۵ سال دارم من و برادرهایم در یزد مخصوصاً در اشکذر به « ربیع « معروف هستیم و این لقب « ربیع « از پدرو پدر بزرگ مان به ما رسیده است پدر من استاد حسن ربیع و پدربزرگمان علیرضا ربیع معروف بوده اند ۲۰ سال داشتم که پدرم فوت کرد شغل پدر من مقنی گری بود بیشتر هم در قنات کار می کرد چاه وقنات کندن های قدیم خیلی مشکلات داشت برای کار کردن در قنات چراغ روغن چراغ با خود می‌بردند دود می کرد وقتی بالا می‌آمدند صورتشان از دود روغن چراغ سیاه شده بود و دماغ شان دوده گرفته بود بعد هم چراغ کاربید آمد از چراغ روغن چراغی خیلی بهتر بود ولی آن هم گاز داشت و مقنی اذیت می شد چاه و قنات خود به خود هم دم دارد اینها باعث می‌شد مقنی ها به بیماری‌های تنفسی مبتلا شوند پدر من هم سل گرفت و۶۳ سال داشت که از دنیا رفت ، گرچه که مادر من ،زن زرنگ و خیلی قابلی بود ولی خیلی از کارها و مسئولیت‌های خانه به دوش من افتاد که فرزند بزرگ خانواده بودم من دو برادر و دو خواهر دارم که هم شان از من کوچکتر هستند من بچه که بودم در اشکذر به مدرسه رفتم معلم ها یی که یادم هست یکی میرزرگر بود و یکی هم بهرام شاهی که زرتشتی بود تا کلاس پنجم درس خواندم ولی برای کلاس بالاتر بایستی به یزد می رفتم که دیگر ترک تحصیل کردم ، من از چهارده ، پانزده سالگی کار می‌کردم .
چند سالی همراه پدرم به مقنی گری رفتم در قنات لاشه کش بودم در خودم علاقه ای به مقنی گری ندیدم بعد چند سالی در کار شعربافی بودم ولی از شعربافی هم خوشم نیامد اتفاقاً خانه خودمان به چند روز بنایی نیاز داشت بنایی که آمد خانه ما کار کند خدا رحمتش کند استاد علی اکبرمسکر بود من هم در کار بنایی خانه خودمان کمک می کردم به بنایی علاقه زیادی پیدا کردم همین چند روز بنایی در خانه خودمان باعث شد که من از کار شعر بافی دست بکشم و دنبال بنّایی بروم وقتی بنایی خانه خودمان تمام شد کارگر همان بنا ی خانه مان شدم و هر جا می رفت کار کند من کارگرش بودم می خواستم استاد بنای کاملی بشوم ، اتفاقاً همان موقع یک بنا ساخت یک خانه در نزدیکی خانه خودمان شروع کرده بودند وقتی از کنار آن رد می شدم می‌دیدم دارند خیلی اصولی و درست می سازد خانه بزرگی بود ، بنّای آن مرحوم « آقا حسین افرازه» بود او بنّای درجه یک اشکذر بود به مادرم گفتم با او صحبت کند من کارگرش بشوم اول قبول نکرده بود ولی بعد قبول کرد من خیلی خوشحال شدم که توانستم شاگرد بهترین بنای اشکذر باشم کارهایی که آقا حسین افرازه انجام می داد کارهای مهمی بود استاد بنّای خانه اعیان و اشراف اشکذر و مجومرد و رستاق و جاهای دیگر هم بود یکی از هنرهای او ساخت سردر هایی برای خانه ها بود که نقش ونگار قشنگ داشت به آن « گُل بازوبندی » می گفتند خانه هایی که سر در آن نقش گُل بازوبندی داشت نشانه آن بود که صاحب خانه آدم مهم و از اعیان و اشراف است نزدیک به شش سال شاگرد آقا حسین افرازه بودم و تا آن وقت هنوز آجر رسم ورایج نشده بود و بنایی همان گِل کاری بود که با خشت و گِل انجام می شد بعد برای کارکردن بنایی به یزد آمدم دنبال یک معماری خوب بودم چند تا معمار عوض کردم تا یک معماری که برای خودم مناسب دیدم پیدا کردم خلاصه بعد از چند سال دیگر خودم معمار شده بودم و برای خودم کار برمی داشتم بعد هم با چند نفر از دوستانم شرکت ساختمانی تاسیس کردیم کارهای بزرگ بر می داشتیم.
مادر من
اسم مادر من «بی بی ماه خانم بود که مردم به او « بی بی مان خانم » می‌گفتند باسواد بود در مکتب خانه قدیم پیش آخوند ملا حسین قرآن و حافظ خوانده بود هشیار بود و سواد کامل یاد گرفته بود روضه خوان زنها هم بود دو نفر دیگر هم مثل او بودند یکی ملا ربابه مادر خدا رحمت کند شیخ ابوالحسن افضلیان و یکی هم ملا سلطان که خواهر مرحوم حاج علی جعفری نسب بود مادر من خواب هم تعبیرهم می کرد تعبیر خوابش هم خیلی درست بود برای روضه خوانی مجلس زن ها غیر از اشکذر به فیروزآباد ، مجومرد، زارچ و اله آباد هم می رفت تعدادی کتابهای روضه خوانی هم داشت که مطالعه می کرد.
آسیاب رفتن من
مادر من خیلی زرنگ و با پشتکار و با شخصیت بود یک بار که هنوز من حدوده ۱۴، ۱۵ سال بیشتر نداشتم یک روز بعد از اینکه به مدرسه رفته بودم و به کارهای کشاورزی و تیمار کردن حیوان ها رسیده بودم مدتی از شب گذشته بود که به خانه آمدم خیلی خسته بودم می خواستم بخوابم مادرم حدود پنج من گندم شاید هم جو بود ، درست یادم نیست آماده کرده بود که من آن را به آسیاب ببرم، گفتم صبح زود می برم گفت ، بهتراست حالا ببری ، گفتم اجازه بده چند ساعت بخوابم بعد می برم گفت ، بخواب من صدایت می زنم من خوابیدم هنوز چشمم گرم نشده بود شاید ده دقیقه نشده بود که صدایم زد چاره ای نبود بلند شدم، خانه مان هم پشت مهدیه بود خانه ای که هنوز هم هست پشته گندم را برداشتم و به طرف آسیاب که توده بود حرکت کردم در توده در کنار یک تل ریگ بزرگ که پشت مسجد حاج رجبعلی بود که هنوز آثار آن باقی است همیشه یک سگ که می گفتند» سگ زنگی «خوابیده بود به آدم حمله می کرد از اینکه پشته گندم ببرم خیلی ناراحت نبودم که بیشتر از حمله این سگ زنگی می‌ترسیدم وقتی به آن جایی رسیدم که بایستی از کنار تل ریگ رد شوم خیلی ترس داشتم گره پشته گندمم شُل شده بود پشته را روی تقای در خانه محمد حسین ممدی ( محمدی) گذاشتم در حالی که هنوز نگران حمله سگ بودم به مزار رسیدم کنار غسالخانه تابوت گذاشته بودند مهتاب روی آن تابیده بود ترسم بیشتر شد هرطور بود خودم را به آسیاب رساندم وارد آسیاب که شدم غلامحسین آسیا بان گفت «مشتری چه وقتی هستی ؟ « من از وضعیتی که برایم پیش آمده بود همه تن و لباسم خیس عرق شده بود طوری که تا فردا عصرش که منتظر بودم گندمم خرد شود خیسی لباسم تمام نشده بود.
تعطیل شدن کار در یزد و برگشت به اشکذر
قدیم که وسایل نقلیه نبود عده زیادی پیاده از اشکذر به یزد رفت و آمد می‌کردند من هم بارها ازاشکذر پیاده به یزد رفته ام وقتی که شاگرد بنای آقاحسین افرازه بودم در یزد خانه علومی ها کار می‌کردیم یک روز باران آمد و مجبور شدیم کار تعطیل کنیم آقا حسین افرازه که استاد ما بود گفت وسایلش هم با خودمان به اشکذر ببریم وسایلش تیشه و ماله و رخت کار و اینطور چیزها بود که در یک کیسه گذاشته بود با یه کارگر دیگر که از اشکذر با هم آمده بودیم به طرف اشکذر حرکت کردیم او کیسه کار را تا کمی ازراه آورد و بعد به من داد دیگرهم از من نگرفت من تا اشکذرآوردم وزن این کیسه با لباسهایی که در آن بود و خیس شده بود شاید حدود ۲۰ کیلو می‌شد در آن هوا که باران می آمد و زمین‌ها خیس بود می آمدیم من گیوه پایم بود زمین هم شُل و گِل شده بود و آوردن آن پشته سنگین کار خیلی دشواری بود ولی من چاره ای نداشتم آب توی گیوه ام رفته بود و گیوه هم در گِل فرو می‌رفت حدود زارچ که رسیدم گیوه ام را درآوردم پا برهنه کردم زمستان بود و سرما ، جاده هم که نبود راه مالرو بود خار های یخ زده به پا یم می رفت فردا یش مادرم تا چند ساعت داشت خارهای پایم را در می آورد.
داستان سربازی
من سربازی نرفتم چند سالی که مشمول و سرباز بودم فراری بودم بعد هم قانونی آمد که مشکل سربازهای فراری با آن ها حل شد که از جمله من بودم در چند سالی که بایستی خدمت می رفتم وقتی سربازگیری می شد من می ترسیدم دستگیرم کنند بِبَرندم یک روز در زارچ خانه وکیل کار می‌کردم پسر وکیل هم مثل من سرباز بود من دوچرخه داشتم که با آن به سر کار رفته بودم پسر وکیل گفت ، بیا با هم برویم از نانوایی نان بگیریم نانوایی روی حسینیه زارچ بود گفتم می ترسم دستگیرم کنند گفت ، نترس بیا برویم ، من هم دوچرخه ام برداشتم و داشتیم می رفتیم که دوتا سرباز رسیدند و هر کدام شان یکی از ما را گرفتند و با خود به طرف اشکذر می‌آوردند که بِبَرند تحویل مان دهند من دوچرخه دستم بود به سرباز گفتم اگر می خواهی بیا جلو دوچرخه بنشین برویم سوارشد و سواره می رفتیم راه زارچ تا اشکذر باریک ، و کج و معوج بود و بیشتر هم کنار قنات فیروزآباد رد می شد قنات هم چند متر پایین تر از سطح زمین بود یک جا بود که این راه باریک ، یک طرفش کتبار بود و یک طرفش هم گودی قنات و خاک های قنات به صورت شیب به گودی قنات رفته بود وقتی به این جای حساس رسیدیم دوچرخه کج شد من دوچرخه را با سربازی که جلو آن بود روی خاک ها به سمت داخل قنات رها کردم و خودم به عقب برگشتم دوچرخه با سرباز روی خاک ها واژگون شد ، و من به زارچ فرار کردم ، هرچه سرباز سر و صدا و داد و بیداد کرد ، نایستادم به سرعت خودم به زارچ و خانه وکیل رساندم پسر وکیل هم زودتر از من فرار کرده بود برگشته بود پرسیدم تو چه کار کردی ؟ گفت هنوز خیلی راه نرفته بودم که نزدیک در یک خانه به او گفتم اینجا خانه دایی من ، (حالا یا خاله یا عمه ، دقیق یادم نیست ) است چند دقیقه صبر کن به آنها بگویم که به خانه ما خبر بدهند سرباز هم قبول کردم و رفتم داخل خانه و از پشت بام ها فرار کردم آمدم .
کار کردن و زحمت کشیدن
قدیم دوره کار کردن و زحمت کشیدن بود همه کاری زحمت داشت کار کردن در قنات خیلی سخت بود کارگری بنایی هم ، آن زمان کجا و حالا کجا، یکی از کارهایی که ما در کارگری بنایی داشتیم خشت پیشِ کاربردن بود مثلاً خشت ها در فاصله ۵۰ ، ۶۰ متری محل کار بود یک طناب را طوری به هم بسته بودند که بالای طناب جلو پیشانی می انداختیم و ادامه طناب به پشت سرمان می افتاد واز پایین تا بالای آن تعدادی خشت می چیدند تا پشت گردن ما ن می‌آمد و این طوری کار می کردیم زحمت هایی که کشیدم اگر بگویم هیچ کس باور نمی‌کند چیزی می‌گویم چیزی میشنوید زحمت بود ،زحمت ، زحمت.
شکل خانه ها
خانه ها معمولاً سه طرفش ساختمان می شد، یک طرف برای تابستان ،یک طرف برای زمستان و یک طرف هم برای بهار بود ولی گاهی هم چهارطرفش ساختمان بود ساختمان خانه ها از کریاس شروع می‌شد و بعد راهرو ، چهار دری ، پنج دری و تالار وحوض خانه داشت برای بعضی خانه ها منبع آب درست می کردند ملات آن آهک و خاکستر و کمی هم ماسه بود که می گفتند « ساروج» که آب بندی می کرد و هیچگونه رطوبت و نشتی پیدا نمی کرد .
یک نکته دیگر اکه در شروع کارِ خانه سازی رعایت می‌کردیم در نظر گرفتن قبله بود طوری که قبله اش راست و گونیا باشد نه ، مثل خیلی ساختمان های امروزی که قبله هایش به چپ یا راست مایل است یا یک کجی دارد.
۴۶ ساعت کار بی وقفه
در دوره ای که به بنایی مشغول بودم برای قول و وعده ای که به مردم می دادم اهمیت قائل بودم پیش می آمد که چند کار داشتم و هر چند روزی سر یکی از این کارها بودم کارها را با هم پیش می‌بردم یک بار سه جا کار داشتم و چند روز مانده بود آنها را تمام کنم که خدا رحمت کند حاجی آقا کاظم رضوی تصمیم گرفته بود حمام فیروزآباد که به خاطر واریز پایه‌های دیوارهایش تعطیل شده بود را تعمیر کند پیش من آمد ،گفت ،کار حمام ضروری است باید اول بیایی حمام تعمیر کنی گفتم چشم، ولی چند روز باید به من مهلت بدهید در نظر داشتم کارهایم که در روزهای پایانی اش بود را تمام کنم و بروم کار حمام فیروز آباد را انجام دهم ولی از آنجایی که با حاجی آقا کاظم رضوی دوست صمیمی بودیم گویا انتظار نداشت چنین جوابی از من بشنود کمی از دستم دلخور شد و رفت بعد هم رفته بود فوراً چند بنّا را از هرجا توانسته بود پیدا کرده بود آورده بود دست به کار شده بودند ولی کار مرمت پایه دیوارهای حمام مهارت خودش را می خواست ، کار هر بنّایی نبود ، من خبر دار شدم و دیگر زمانی بود که هر سه کاری که در دست داشتم ته مانده ای از آنها به اندازه نصف روز یا یک روز باقی مانده بود تصمیم گرفتم آنها را تمام کنم و خودم را به کار حمام فیروزآباد برسانم . یکی از این کارها در یک خانه در زارچ بود که فقط کمی از کار حوض آن باقی مانده بود صبح اول رفتیم زارچ تا ظهر کار آن خانه را تمام کردم ؛ کار دوم خانه کدخدای فیروز آباد بود ظهر از زارچ به خانه ی کدخدای فیروز آباد رفتیم ناهار خوردیم ودست به کار شدیم شب هم ادامه دادیم صبح آفتاب که زد کارِخانه کدخدا تمام شد بلافاصله حرکت کردیم برای کار سوم که اتاق خانه یک نفر بود که می خواست زن خانه بیاورد درِ اتاق کار گذاشتیم و دست به کار فرش اتاق شدم تا ساعت ۲ بعد از نصف شب کار کردیم تا تمام شد ،۴۶ ساعت می شد که بدون هیچگونه خواب واستراحتی کار کرده بودیم به خانه آمدم چند ساعت خوابیدم و صبح به سر کار حمام فیروزآباد رفتم صبح زود حاجی آقا کاظم رضوی آمد بنّاهایی هم که در آنجا مشغول به کارشده بودند و خودشان هم می‌دانستند کارِ آنها نیست وقتی دیدند من آمد‌م خودشان گذاشتند رفتند، ۲۲ روز در حمام فیروزآباد کار کردم ولی حاجی آقا کاظم مزد ۳۳ روز برایم حساب کرد چند شب بعد از آن رفتم فیروزاباد، روضه ، یکی از دوستانم در خانه اش روضه می خواند که خانه اش هم من برایش ساخته بودم من رفتم نشستم بعد حاجی آقا کاظم رضوی وارد مجلس شد آمد کنار من نشست با هم کمی حرف زدیم بعد هم منبر رفت بالای منبر گفت ، اهالی فیروزآباد این استاد عباسعلی که اینجا نشسته حق گردن من و همه شما دارد من که نتوانستم حق او را ادا کنم شما هم نمی‌توانید، ولی حالا بیایید برایش دعا کنیم برای من دعا کرد مردم بلند آمین گفتند برایم غیر منتظره بود و شرمنده شدم.
تلاش برای جبران یک ساعت تاخیر
در فیروزآباد خانه می ساختم یک روز کار من این بود که بایستی سقف می زدیم دهنه سقف پنج متر بود و عرض آن سه مترو نیم می شد صبح من یک ساعت تأخیر داشتم وقتی آمدم دیدم به خاطر تأخیر من کارگرها رفته اند و صاحب کار هم نشسته بود داشت چپق می کشید از ناراحتی خیلی چپق کشیده بود اندازه یک کاسه خاکسترتوتون چپق جلو رویش جمع شده بود، به پسرش گفتم برو کارگرها را پیدا کن بگو بیایند دنبال شان رفت ، یکی رفته بود صحرا، یکی رفته بود شعربافی ، یکی جای دیگری رفته بود خبرشان کرد آمدند چوب بست برای سقف زدن درست کردیم رج اول سقف که زدیم گفتند بیایید ناهار بخورید معمولا ناهار و نماز با هم بود ولی آن روز من به کارگرها گفتم امروز نماز تان را بگذارید غروب بخوانید گفتند، شاید قضا شود گفتم نمی گذارم قضا شود نهار خوردیم و من رفتم روی چوب بست؛ دیگر نگاه این طرف آن طرف نکردم هنوز حدود نیم ساعت به غروب آفتاب مانده بود که سقف تمام شد صاحب کار خیلی خوشحال شده بود وقتی می رفتم ، گفت : اُسا نَمِشه هر روز صبح دیر بیاید.»
۷۰۰۰خشت در یک روز
در فیروزآباد خانه دیگری شروع کردیم من و دو برادرهایم حاج محمدحسین وحاج محمدرضا سه تا بنا بودیم ۵ تا کارگرهم داشتیم نقشه ساختمان آماده بود از اول خانه که کریاس بود تا اتاق ها و حوض خانه و آشپزخانه همه جایش آماده کار شده بود دو کارگر گِل می ساختند ، یک کارگر با بیل گِل روی کار می‌گذاشت، دو کارگرهم خشت می‌دادند ،برادرم حاجی محمد حسین گِل پهن می کرد ( ملات می کشید) من دم های کار می چیدم ، حاج محمدرضا هم پشت کار پر می‌کرد، ظهر به اندازه ناهار و نماز استراحت داشتیم ، غروب که کارمان تمام شد دیوارها که صبح از کف زمین شروع کرده بودیم تا قدر راست رسیده بود صاحب کار گفت :» خشت هایی که امروز کار کردید ۷۰۰۰ تا بود.»
حکایت کوره پزی
ساخت یک خانه در اشکذر قبول کرده بودم برنامه صاحب کار هم طوری بود که عجله داشت برای این خانه یک درِ دو در سه می خواستم کار بگذارم که برای دور چارچوب آن صد تا آجر لازم داشتم دور چارچوب درها که چوبی بود آجر می چیدند که هم قشنگ بود هم از ترده خوردن ( موریانه) جلوگیری می کرد خلاصه یک کوره هم در اشکذر بود نزدیک دبیرستان شهید بهشتی فعلی ،صاحب آن حسین کوره پز بود رفتم از کوره او صد تا آجر بردارم چند هزار آجر پخته بود ولی خوب در نیامده بود تقریباً همه اش قرمز بود و خیلی کم آجر سفید در آن پیدا می شد ، گفتم می‌خواهم صد تا آجر سفید بردارم اجازه نداد گفت ،اگر آجرهای سفیدش جمع کنی دیگر همه اش خراب می شود و کسی نمی برد روی حسابی که دوست بودیم و این طوری گفت ناراحت شدم و رفتم ، فوراً آمدم دکان مرحوم محمود صالح (بیداری) که نجار بود گفتم یک قالب خشت مالی آجربرایم بساز ، گفت تا حالا نساخته ام باید نمونه اش بیاوری برگشتم پیش حسین کوره پز، گفتم می شود قالب خشت مالی ات را نیم ساعت به من بدهی ، او که به فکرش نمی رسید من چه نقشه ای دارم فوراً به من داد آوردم به نجار دادم قالب خشت مالی برایم درست کرد باغ بالا نزدیک باغ سید غفور یک کوره از کار افتاده بود و خاک گرفته بود رفتم اجازه اش را گرفتم که راه بیندازم بعد رفتم با کسانی که هیزم برای حسین کوره پز می‌بردند صحبت کردم که برایم هیزم بیاورند قبول کردند آمدم قسمت هایی از کوره که خاک گرفته بود را خالی کردم آب قنات اشکذر هم آنجا رد می شد بعد رفتم همان کارگر خشت مال حسین کوره پز را دیدم و قولش گرفتم بیاید برایم خشت بمالد بعد رفتم رکن آباد میبد با یک نفر به نام «بمان «که کوره پز بود صحبت کردم و گفتم بیا ید کوره پزم باشد همه چیز روبراه شد نذر هم کردم که اگر آجر کوره سفید و خوب درآمد گاری اول آجر را برای حسینیه سفید توده بفرستم خدا رحمت کند حاجی رجب تازه مرمت حسینیه قدیم را شروع کرده بود پای تقاهای حسینیه خراب شده بود می خواست تعمیرکند حدود ۳۰۰۰ خشت در کوره چیدیم و آتش کوره را روشن کردیم آجر سفید و خیلی خوب درآمد اولین گاری آجر را برای حسینیه فرستادم و بعد هم صد تا آجر سفیدی که حسین کوره پز اجازه نداده بود از کوره اش بردارم از سر کوره خودم برداشتم به سر کار بردم و شاید باورتان نشود که همه اینها ظرف ۲۰ روز به انجام رسید و بعد خودم یک کوره برای خودم در اشکذر ساختم ولی با مشکلاتی که ایجاد شد دوباره رفتم زارچ زمین خریدم کوره ساختم بعد آجر فشاری در آمد که من هم پیگیری کردم یک کوره دیگر که آجر فشاری بود ساختم که الان هم فعال است در چند کوره با برادرهایم شریک بودیم تا هرکسی مستقل شد.
پس از مدتی با حاجی آقا حسین هاشمیان که دوست بودیم با هم شریکی یک کارگاه موزائیک زنی در یزد جلوی حمام همایونی راه انداختیم چند سال با هم کار کردیم بعد من سهمم را به او فروختم و رفتم برای خودم در یزد کارگاه موزاییک زنی دایر کنم در یزد به من پروانه ندادند در قسمتی دیگر از همان زمینی که در زارچ داشتم آمدم موزائیک زنی راه انداختم.

وسایل نقلیه
اولین ماشینی که به اشکذر آمد یک سواری فورد بود که ۵، ۶ نفر را سوار می کرد گاهی چند نفر هم در رکابش بند می شدند راننده آن کسی بود به نام «میرزا علی اکبر» که یزدی بود بعد از آن یک ماشین کمک کار( وانت بار) آوردند که جلوی آن دو نفر می نشستند پشتش اتاق داشت که پوش کشیده بودند و تعدادی عقب آن سوار می شدند بعد از آن یک اتوبوس جمس آوردند حسین ابریشمی خریده بود و حاجی میرزا خالق راننده اش بود بعداً سید مهدی ( سید متی ، فیروزآباد) اتوبوس آورد او اول در خط مشهد کار می کرد و من برای اولین بار با اتوبوس او به مشهد رفتم ، اوائلی بود که دوچرخه داشت وارد می شد من هم یک دوچرخه خریده بودم که با آن به یزد می رفتم و برمی گشتم یادم هست ماشین حاجی میزاخالق که در یزد از گاراژ راه می افتاد من هم با دوچرخه ام راه می افتادم و همراه ، همراهش تا اشکذر می آمدم و حاجی میرزا خالق از این بابت چند بار شاکی شده بود بعد که موتورگازی پیدا شد من هم موتور گازی خریدم و با این موتور گازی به یزد و هر جا که می خواستم می رفتم اگر لازم می شد یک نفر هم عقب موتور گازی می نشست می بردمش بعد هم موتور دنده ای و تصمیم گرفتم یک وانت داتسون بخرم برای خریدن وانت داتسون با حاجی سید هاشم علوی نسب که خیلی زود تر ازمن وانت داتسون خریده بود وآن را می شناخت و وارد بود به مشهد رفتیم و با راهنمایی او وانت داتسون خریدم.

تعبیر خواب
همان طوری که در اوّل گفتم مادرمن باسواد بود و قرآن به بچه یاد می داد علاوه بر آن روضه خوان زن ها هم بود و خواب هم تعبیر می کرد و تعبیر خوابش هم درست بود یک بار یک دختر خواب دیده بود در جوی آب افتاده و آب داشته او را می برده که یک نفر او را گرفته و نگذاشته غرق شود ، مادرم خوابش را برایش تعبیر کرده بود و مضمونش این بود شما عروس جایی می شوی که از خانواده ات دور می شوی ، همین طور هم شد آن دختر عروس تهران شد. یک خواب هم خودم دیدم که برایم تعبیر کرد که در برنامه من اثر گذاشت ، به این صورت بود که من در سن حدود سی سالگی تصمیم گرفتم بروم کارشناس دادگاه شوم در رشته کارشناسی ساختمان ، دادگاه جنب میدان شاه (بعثت الآن)بود رفتم ثبت نام کردم ، در امتحان یزد قبول شدم و بایستی برای یک امتحان دیگر به تهران می رفتم تا حکم کارشناسی بگیرم ، خواب دیدم در یک منطقه خیلی سبز و خُرم هستم چشمه های آب بود و پرنده ها که در حال آواز خوانی بودند ، داشتم قدم می زدم و تفریح می کردم یک وقت دیدم از پشت این صحنه آتش هایی افروخته و شعله ور شد ، من از ترس و وحشت آن از خواب پریدم ، صبح خوابم را برای مادرم تعریف کردم ، مادرم گفت ، پسرم حتماً فکر و خیالی در سر داری ، می خواهی کاری انجام دهی ، گفتم خیالی در سر ندارم ؛ گفت ، چرا ، فکرو خیالی برای انجام دادن کاری داری، ولی مبادا دنبال آن بروی ؛ این کاری که تصمیم گرفته ای انجام دهی ، اولش روشن و خوب است ولی عاقبت آن جهنم است و از آتش جهنم خلاصی نداری ، مبادا دنبالش بروی ، حتماً آن را ترک کن ، من هم ترسیدم و اطاعتِ مادرم کردم و رفتم انصراف دادم.

اخلاق شخصی
اخلاقم طوری بوده که سعی می کرده ام کار مردم را به بهترین نحو به انجام برسانم ، می خواستم هر کاری را به صورت درست آن انجام دهم ، نمی خواستم کارهایم سر هم بندی باشد ؛ چهل سال معماری کرده ام در طول این چهل سال همیشه مراقب بودم کارم ایرادی نداشته باشد به همین خاطر غیر از یک مورد جزیی حادثه ای که به کسی آسیبی برسد نداشته ام ؛ آن یک مورد هم به خاطر بی توجهی بنّایی بود که کارمی کرد در عین حالی که من درمورد چوب بست به او سفارش کرده بودم سهل انگاری کرده بود و از تخته ی چوب بست پایین افتاده بود که آن هم خدا را شکر به خیر گذشت و آسیب جدی ندید و بعد از یک ساعت دوباره روی چوب بست رفت و به کار ادامه داد
مواردی بوده است که کارگری که زیر دستم کار می کرده ، از سختی و مشقت کار به گریه افتاده است ، یک بار یک نفر که پیش من کار می کرد آنقدر خسته شده بود که استانبولی برده بود ماسه بیاورد همان جا کنار تل ماسه خواب رفته بود ، در کار خستگی نمی فهمیدم ، برنامه ام طوری بود که سرکار مردم شوخی و خنده و این طور چیزها نبود ، در حساب ، کتاب هم دقیق بوده ام و سر حساب هم با کسی شوخی نداشته ام دفتر حسابم همیشه دقیق بوده و حساب تا یک ریالش هم حساب بوده، یعنی کلاً سهل انگاری و اهمال کاری را در هیچ کاری نمی پسندم.
اقدامات خیّری
آخرین اقدام خیّری که اخیراً به انجام رساندم این بود که یک ساختمان برای مرکز توانبخشی خریدم البته من در نظر داشتم با زمینی که از طرف دولت در اختیارم می گذارند خودم ساختمان مناسب بسازم حدود دو سال برای واگذاری زمین دولت معطل شدم اداره هایی که بایستی همکاری کنند تا زمین به من واگذار شود به همدیگر محول میکردند و جلسه می گذاشتند و امروز و فردا می کردند دیدم فایده ندارد و اگر بخواهم صبر کنم تا دولت زمین به من واگذار کند شاید دیر شود رفتم خانه بزرگ و مناسبی خریدم همراه با یک قطعه زمین دویست متری کنار آن که در آن خانه سالمندان بسازم ازقدیم هرکاری خیری که از دستم برآمده انجام داده ام مسجد جمعه برق نداشت وقتی موتور برق آورده بودند سیم برق تا کنار قلعه برده بودند ولی جلوتر نبرده بودند که تا مسجد فاصله زیادی داشت رفتیم دنبال برق برای مسجد گفتند، خودتان باید سیم برق ببرید آمدم برای کنتور برق در نزدیکی قلعه یک اتاق ساختم بعد با گاری به یزد رفتم یه گاری چوب خریدم آوردم از کنار اتاقی که برای کنتور برق مسجد ساخته بودم تا مسجد جمعه تیرهای چوبی نصب کردم برق را به مسجد رساندم و تا زمانی که مسجد سالم بود و خراب نشده بود و مردم می رفتند قبض برقش را پرداخت می کردم.
موزائیک زنی که داشتم حوض های ریختنی هم درست می کردیم یک حوض ریختنی حدود دو و نیم در یک و نیم برای مسجد جمعه آوردیم از در اصلی و پله ها نمی شد پایین ببرند پشت مسجد یک درگاه بود که با خشت چیده بودند پُر کرده بودندآن درگاه را باز کردیم با ریگ هایی که پشتش بود سراشیبی درست شد حوض را روی ریگ ها کشیدیم داخل حیاط مسجد بردیم.
ساختمان مهدیه اشکذر هم با کمک با برادرهایم شریکی ساخته ایم و مدتی پیش دفتر امام جمعه که کنار مهدیه بود را برای توسعه و ساخت ورودی مناسبی برای آن خریداری کردم و اکنون ساخت ورودی آن در حال انجام می باشد، ساختمان سازی مهدیه هم از آنجا شروع شد که خدا رحمت کند غلام عباس دهقانی که دعای ندبه برگزار می کرد مدتها برای ساخت مهدیه دنبال زمین می گشت چند جا زمین پیدا کرده بود رفته بود پرچم زده بود هرجا که می رفت پرچم می زد به مشکلی بر می خورد ، مجبور می شد پرچمش را بر دارد و یک روز با هم صحبت کردیم گفتم اگر زمین مهدیه جورشد ما می سازیم خیلی پیگیر شد تا زمین مهدیه که الان ساخته شده را جور کرد کلنگ آن به دست آیت ا.. صدوقی به زمین زده شد خدا هم توفیق داد ساختیم حالا هم در حال کامل تر کردن آن هستیم هرکس برای هرکار خیری به من مراجعه کرده و درخواستی داشته ، سعی کرده ام تا آنجا که برایم مقدور بوده ، دست خالی برنگردد ، اگر توفیقی داشته ام خواست خدا بوده و شکرش را به جا می آورم.

نوروز قدیم
به مناسبت اینکه نزدیک نوروز هستیم چند کلمه‌ای هم راجع به نوروز برایتان بگویم ؛ برنامه مردم در قدیم در زمانی که من شش؛ هفت ساله بودم با حالا خیلی فرق داشت، نوروز که داشت نزدیک می شد مردم خوشحال بودند ، مخصوصا بچه‌ها خیلی شور و شوق داشتند و برای رسیدن نوروز، روزشماری می کردند در حدی انتظار نوروز می کشیدند که باور کنید خیلی بچه‌ها خواب نوروز می دیدند دلیلش هم این بود که نوروز برای بچه‌ها دل خوشی هایی داشت ، که در بقیه سال از آنها خبری نبود و بایستی فقط منتظر نوروز باشند کفش و لباس نو پوشیدن ، عیدی گرفتن و آجیل و پلو خوردن فقط برای نوروز بود برنامه‌های نوروز حالا با آن روزها خیلی فرق نکرده ولی امکانات و شرایطش خیلی فرق کرده ، مثلاً آن وقت خانه تکانی نوروز هم بود ولی تمیز کردن خانه نوروز این بود که یک تکه پارچه کهنه سر یک چوب بلند می بستند و تارهای عنکبوت را از سقف و زاویه های دیوارها که خشت و گِلی یا کاه گِل بود پاک می کردند یا زیلو یا پلاس شان را سر جوی آب می شستند و کف اتاق ها و حیاط خانه که خاکی بود را آب پاشی می کردند، شب نوروز همه به حمام عمومی می رفتند ، خانه ها آب لوله کشی نداشتند چه رسد به اینکه در خانه حمام داشته باشند، اصلاح سر و صورت هم بود ولی با امروز فرق داشت ، مغازه سلمانی و آرایشگری نبود ولی دلاک هایی بود ند که دمِ خانه شأن در کریاس یا لب تقای حسینیه می نشستند و با ماشین های دستی سر مردها و پسر ها را ماشین می کردند یا در حمام سر مردم را تیغ می کردند ، وقتی می خواستند حمام شب عید بروند بیشتر مردم حنا می بستند ، پسرها معمولاً کف دست های شان را حنا می بستند ولی دخترها علاوه بر کف دست ناخن هایشان هم حنا می بستند مثل لاک امروز، شب نوروز همه پلو می پختند که برنج بود با کمی گوشت ، پلو شب عید خیلی عزیز بود به خاطر اینکه عده زیادی از مردم در طول سال فقط همین شب نوروز بود که پلو می خوردند ، افراد کمی هم بودند که وضع شان بهتر بود و در سال چند دفعه دیگر هم به مناسبتی پلو می پختند .
از دلخوشی های دیگر بچه‌ها در نوروز این بود
که در نوروز عید دیدنی بزرگترها یشان مثل عمو و خاله و دایی، پدر بزرگ ، مادر بزرگ می رفتند و هم عیدی می گرفتند و هم آجیل می خوردند ، عیدی معمولاً پنج ریالی یا ده ریالی بود که اسکناس هم بود آجیل هم همان چیز هایی بود که خودشان عمل آورده بودند مثل تخمه هندوانه یا خربزه یا تنه زردآلو که بو می دادند نخود، کشمش هم بود ، ولی از شیرینی خبری نبود ، تخم مرغ هم رنگ می کردند رُناس می جوشاندند و با آن تخم مرغ رنگ می کردند ، میوه هم نبود البته خانواده هایی بودند که انار یا انگوری برای نوروزشان نگه داشته بودند ولی همگانی نبود بعضی ها انار را در بلک باغ زیر خاک می کردند یا لای سیفال نگه می داشتند یا انگور را در بالا خانه می گذاشتند که تا نوروز می ماند، کسانی هم پیدا می شدند که در نوروز یک گوسفند شان را می کشتند خلاصه نوروز برای همه شور و شوقی ایجاد می کرد،برای نوروز کفش و لباس نو هم تهیه می کردند البته کفش همه گیوه بود برای بچه‌ها هم گیوه نو می خریدند برای دوختن لباس نو هم مغازه خیاطی نبود دو تا زن بودند که در خانه هایشان برای مردم لباس می دوختند چیزهایی هم که می دوختند پیراهن بود و بیژامه و قبا ، قبا از کت بلندتر بود هنوز کت و شلوار و کفش چرمی و اینها باب نشده بود همان دو زن خیاط در اشکذر برای همه لباس می دوختند هرکس لباس می خواست پارچه اش را تهیه می کرد برای اندازه آن هم اگر پیراهن یا بیژامه یا هر چه که می خواستند بدوزند یکی از همان هایی که استفاده کرده بودند همراه پارچه برای خیاط می فرستادند که لباس نو هم به اندازه آن بدوزد که به آن « روبُر» می گفتند، این شرایط تقریباً تا حدود ده سالگی من بود بعد دیگر کم کم اوضاع عوض شد و برنامه‌های نوروز هم وضعیتش جدید شد در قدیم در حالی که نسبت به حالا مردم در فقر و نداری بودند دل شان خوشتر از حالا بود با آمدن نوروز واقعاً مردم شاد می شدند و شادی می کردند سیزده بدر هم ‌می رفتیم مردم در سیزده به باغ و صحرا می رفتند ،این شعر هم برای سیزده می خواندند , سیزده بدر ، چهارده به تو ، ای پیره مرد قُت قُتو ، سیزده را کردم تو کدو ، درش را بستم با جودو.
در هر صورت روزگار تغییر می‌کند و به قول معروف « هر روز یک روزی است »
از اینکه وقت و برنامه تان را برای اینجانب گذاشتید تشکر می کنم.

منبع : آوای اشکذر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن