دکتر طٰه حسین

دکتر طٰه حسین نویسنده و سخنور مصری در کودکی بر اثر عفونت چشم نابینا شد. اما با وجود تهیدستی با تلاش به مدارج بالا رسید. از سوربن دکتریٰ گرفت و همانجا با همسرش سوزان، ازدواج کرد. حسین در ۱۹۵۰ وزیر آموزش و پرورش مصر شد و در پی آن، حکومت جدید آموزش همگانی را برای همگان آزاد و رایگان کرد که این امر هنوز نیز جاری و ساری است.
متنی که در ادامه میآید را از کتاب معروف او به نام «الایام» انتخاب کردهام که از بهترین نمونههای نثر عربیِ معاصر است. مطالعهٔ این کتاب در وهلهٔ اول این پرسش را برای خواننده مطرح میکند: تصویر زندگی در اندیشهٔ این کودک، که سرنوشت با او اینگونه رفتار کرده و به دردِ بیدرمانِ کوری گرفتارش ساخته، چگونه بوده است؟ پاسخ آن است که او به زندگی خوشبین بوده، علیرغم سختیها به شکست و ناکامی نیندیشیده و با ارادهای آهنین، هر مانعی را از پیش روی برداشته است.
مخاطبِ او در این بخش از کتاب، دخترِ ۹ سالهاش است:
پدرت را از روزی میشناسم که روز و هفته و ماه و سال را سپری میکرد و فقط با یک رنگ غذا شکم خود را سیر مینمود. از این غذا، یک وعده صبح میخورد و یک وعده شب. با این همه، شکوِه نمیکرد، بهانه نمیگرفت، آزرده نمیشد و حتی هرگز فکر نمیکرد که باید از اوضاع و احوالش گلهمند باشد. دخترم! اگر تو، تنها یک روز، از آن غذای دائمیِ پدر اندکی بخوری، مادرت نگران میشود و به تو آب معدنی میدهد و طبیب را خبر میکند. آری، پدر تو هفتهها و ماهها با نان الازهر به سر میبرد. راستی که خوردن نان مدرسهٔ الازهر برای طلاب آنجا مصیبتی بود! زیرا انواع آشغال و سنگریزه و حشره در آن دیده میشد.
هفتهها و ماهها بر او میگذشت و جز شیرهٔ سیاه خورشی دیگر نصیبش نمیشد. راستی تو نمیدانی که شیرهٔ سیاه چیست، و بهتر است که ندانی!
آری، پدر تو اینچنین میزیست و با این حال در کسب دانش میکوشید و به روی زندگی و تحصیل لبخند میزد. او محروم بود و رنج محرومیت را احساس نمیکرد.
اگر از من بپرسی که آن زندگی چگونه به این صورتِ موجود در آمد و چگونه رنگی زیبا و دلپسند به خود گرفت، نمیتوانم به تو پاسخی دهم. شخص دیگری در کنار ما هست که میتواند به این پرسشِ تو پاسخ دهد. از او بپرس تا برایت بگوید.
آیا میدانی آن شخص کیست؟ به او نگاه کن. او همین فرشتهای ست که برای پرورش تو دامن همت بر میان بسته است. او همین فرشتهای است که بر سرِ پدرت سایه گسترد، پریشانیِ او را به خوشبختی، ناامیدیاش را به امیدواری، تهیدستیاش را به توانگری، بدبختیاش را به یک خوشبختیِ زلال تبدیل کرد.
پدرِ تو به این فرشته کمتر از تو مدیون نیست. پس ای دخترم، ما باید حق او را ادا کنیم و با این همه، هیچیک از ما نخواهد توانست اندکی از حقوق مسلم او را ادا نماید.
آن روزها – طٰه حسین
حسین خدیوجم




