حکایات اشکذر

زنی که طلا بود

جانی حجت آبادی از پیرمردهای روستای حجت آباد تعریف می‌‌کرد:
من هیچ‌‌گاه برای زنم طلا نخریده بودم. به هنگام عروسی هم هیچ طلایی برای همسرم نخریدم. او وقتی دختر خانه هم بود، هیچ وقت طلا نداشت. یک بار هم از من درخواست طلا نکرد. تا اینکه روزی به من گفت: «من یک جفت گوشواره طلا می‌خوام!»
من تعجب کردم، ولی با هر زحمتی بود، درخواستش را اجابت کردم و یک جفت گوشواره طلا برایش خریدم.
روز اول، گوشواره را گوش نکرد. روزهای بعدی هم همینطور. مدتی گوشواره را قایم کرده بود و گوش نمی‌کرد.
از او پرسیدم: «زن! تو که نمی‌‌خواستی گوشواره گوش کنی، چرا از من درخواست گوشواره کردی؟!»
او در جواب گفت: «گوشواره‌ها برای من نیست. این گوشواره‌ها برای امام رضاست. می‌خوام بندازمش داخل ضریح امام رضا.»
دخترش تعریف می‌کرد: مادرم دو پسر داشت که دوقلو بودند. یکی از آن‌ها به رحمت خدا رفته بود و او گوشواره‌ها را نذر امام رضا(ع) کرده بود تا آن یک پسرش زنده بماند. همین شد. آن یک پسرش زنده ماند.
او در اولین فرصت، گوشواره‌ها را داخل ضریح انداخت. در واقع، آن زن در طول عمرش هیچ‌‌گاه طلا نداشت. آن یکبار هم که داشت، آن را داخل ضریح امام رضا(ع) انداخت.
منبع :کتاب «ریگ بوم ما ؛ کویر یزد با تاکید بر محله پشت باغ کاج اشکذر» ص۲۲۲

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا