صفحه اصلی

اوریانا فالاچی

پانزدهم سپتامبر ۲۰۰۶، اوریانا فالاچی در فلورانس درگذشت؛ در همان شهری که هفتاد و هفت سال پیش از آن، در ۱۹۲۹ به دنیا آمده بود. فالاچی زندگی‌اش را وقف پرسیدن کرد و در این راه، از جنگ‌های ویتنام و هند و پاکستان تا خاورمیانه و آمریکای لاتین را از نزدیک دید.

فالاچی روزنامه‌نگاری را به‌عنوان ابزاری برای مواجهه‌ی مستقیم با قدرت درک می‌کرد. او با کسانی مصاحبه کرد که به‌سختی تن به گفت‌وگو می‌دادند: کیسینجر، عرفات، قذافی، گلد مایر، و در میان ایرانیان، محمدرضا شاه و آیت‌الله خمینی. مصاحبه‌هایش به دلیل پرسش‌های تند و بی‌پرده، بارها به بحران دیپلماتیک انجامید و چند بار هم خودش را به خطر انداخت. اما او عقب‌نشینی را در کارنامه‌ی حرفه‌ای خود راه نداده بود.
فالاچی در کنار گزارش‌های میدانی، نویسنده‌ای پرکار بود. «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» روایتی است  پرسش‌های اخلاقی درباره‌ی مادری و استقلال را پیش می‌کشد. «یک مرد» روایت مبارزه‌ی الکساندروس پاناغولیس علیه دیکتاتوری یونان است؛ کتابی میان گزارش و رمان. «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» گزارشی است از ویتنام در سال‌های اوج جنگ و «اگر خورشید بمیرد» روایتی از مواجهه‌ی او با دنیای علم و فضانوردی. «جنس ضعیف» و «پنه‌لوپه به جنگ می‌رود» به مسائل زنان در جوامع مختلف می‌پردازند، و «مصاحبه با تاریخ» مجموعه‌ای است از گفت‌وگوهایی که در تاریخ روزنامه‌نگاری معاصر جایگاهی مستقل دارند.

فالاچی را می‌توان دوست داشت یا از او متنفر بود. سبک پرسشگری‌اش، لحنش، و گاه قضاوت‌های صریحش، مخالفان و موافقان بسیاری ساخته است. اما نمی‌توان منکر این شد که او طرز روزنامه‌نگاری را دگرگون کرد و نشان داد که یک خبرنگار می‌تواند هم گزارشگر، هم شاهد و نویسنده باشد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا