گنجینه بیت الشهدامطالب شما

مهمانی خاطره انگیز!

سال ۶۹ بعد از پایان جنگ تحمیلی ، بازگشت آزادگان شادی و شور بی نظیری را در شهرها و روستاها ی کشور بوجودآورده بود. دایی حسن هم بعد از ۸ سال تحمل اسارت برگشته بود. مردم اشکذر هم سنگ تمام گذاشتند. مراسم استقبال از فلکه ورودی تا مسجدالرضا برگزار شد.
دایی در خانه حاجی بابا مستقر بود و پس گذشت مدتی از بازگشت ، اقوام وآشنایان او را به خانه شان دعوت می کردند.
خانواده ما هم مثل سایرین یک شب دائی حسن و بقیه فامیل وآشنایان را دعوت کردند. بعضی روحانیون اشکذر هم “که از دوستان وهمکاران پدر حساب می شدند” دعوت بودند.
خانه ما در محله پشت باغ یکی از محله های قدیمی واصیل اشکذر بود . جوی آبی از کنار خیابان آن می گذشت ومسجد محله در نزدیکی ما قرارداشت.
قرار شده بود شام آبگوشت باشد. “بمانعلی ” پسر عمه ماهم در کوچه کناری ما مستاجر بود.
که برای راحتی کار قرار براین شد که آبگوشت در خانه آنها پخته شود. ویک دیگ کوچک هم در خانه خودمان…
بعداز نماز مغرب وعشا میهمان ها کم کم آمدند. مردها در حیاط خانه که فرش شده بود نشستند و زنها در اتاقها….
شلوغ شد و بازار دیدنی وگفتگو داغ بود.
کم کم داشت موقع پهن کردن سفره می رسید .ورفت وآمدها به خانه بمانعلی بیشتر می شد.یک لحظه نگرانی را در چهره پدر دیدم که به خانه بمانعلی می رفت.
من هم بیرون خانه آمدم .کنار جوی آب ” حسین خاکساری ” پسر عمه ام را دیدم که داشت پاهایش را می شست.مثل همیشه شاد وشنگول نبود، چیزی نگفتم وبه طرف کوچه بمانعلی رفتم تا سر کوچه پیچیدم ، “چشمتان روز بد نبیند”
آبگوشت ها بود که کف کوچه ریخته شده بود. نخودها وگوشتها روی آسفالت پهن بودند. وفقط کمی دیگه از غذا توی ظرف باقی مانده بود.
از قرار وقتی حسین ما وحسین خاکساری ، دیگ آبگوشت را می آوردند ، یکی از دسته های اون کنده شده وآبگوشتها
ریخته بود …حاجی جعفر شوهر عمه ما هم که همسایه بودیم روی زمین نشسته وبه نخودها وگوشتها زل زده بود…
صحبت سراین این بود که شاید بشود تکه های گوشت ونخودی که کثیف نبودند را بشه جمع واستفاده کرد….
ولی طولی نکشید یکی با جارو وخاک انداز به جان آنها افتاد وتکلیفشان را روشن کرد…حالا دیگر فقط برای مرغها خوب بود.
مادر از ناراحتی نمی توانست از جای خود بلند شود ودر آشپزخانه نشسته بود.تقریباً همه خبردار شده بودند بااین حال با همان ته مانده ها وآبگوشت داخل خانه ، سفره پهن و پذیرایی انجام شد.
از خانواده ما کسی نفهمید که چی خورده … به این فکر می کردم چقدر زشت شد وچه آبروریزی درست شد. خلاصه آن شب هم گذشت.
فردا عمه ماشاا… ما که خیلی دلسوز ومهربان بود چند بار به خانه مان آمد تا مادرمان را دلداری دهد. یادم هست که می گفت مرغ هامون وقتی غذاهای ریخته را خوردند مریض شدند. دایی نوروزعلی هم همین را می گفت…
حالا خیلی سالها از اون شب گذشته…الان که فکر می کنم اون فقط یک اتفاق بود ، نه خیلی بد و زشت ونه آبروریزی…

مسابقه خاطره نویسی جشنواره “بیت الشهدا”
۲۵/۱۲/۹۵
محمدرضا دهقانی (عباس)

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن