حکایات
-
سنگ قبر حکیم
مرد بسیار ثروتمندی که از حکیمی دل خوشی نداشت با خدمتکارانش در بازار با حکیم و تعدادی از شاگردانش روبهرو…
بیشتر بخوانید » -
حکایت آهنگــر و زن خوش سیما
در کتاب انوار المجالس صفحه سیصدو چهارده نقل مى کند از حسن بصرى که گفت: یک روز در بازار آهنگران…
بیشتر بخوانید » -
دعای مستجاب طوطی
خانمی برای طرح مشکلش به کلیسا رفت. او با کشیش ملاقات کرد و گفت: من دو طوطی ماده دارم…
بیشتر بخوانید » -
داستان بسیار زیبا از زن بی حجاب و زن چادری
زن هنوز کاملا وارد اتوبوس نشده بود که راننده ناغافل در رو بست و چادر زن لای در گیر…
بیشتر بخوانید » -
داستان چوب غذاخوری از عاج گران
در چین باستان، شاهزاده جوانی تصمیم گرفت با تکه ای عاج گران قیمت چوب غذاخوری بسازد. پادشاه که مردی عاقل…
بیشتر بخوانید » -
داستان مورچه و عسل
مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی…
بیشتر بخوانید » -
خاطره ای عبرت آموز از «حاج میرزا علی اکبر باقرزاده»
شادروان حاج میرزا علی اکبر باقرزاده، در سال ۱۲۹۳ ه.ق (۱۲۵۵ ه.ش) در محلهٔ گازرگاه یزد متولد شد و در سال ۱۳۶۷ ه.ق (۱۳۲۶ ه.ش) در مشهد درگذشت.وی در…
بیشتر بخوانید » -
داستان پسر زرنگ
روزی کشاورزی متوجه شد ساعت طلای میراث خانوادگی اش را در انبار علوفه گم کرده بعد از آنکه در میان…
بیشتر بخوانید » -
آدم بودن خود را ثابت کنید
ملانصرالدین وقتی وارد طویله میشد به خرش سلام میکرد…. گفتن : ملا این که خره نمیفهمه که سلامش میکنی…!!! میگه…
بیشتر بخوانید » -
از مکافات عمل غافل مشو
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی…
بیشتر بخوانید » -
یک وجب پهن تر !
ابتهاج تعریف میکرد: در مراسم کفن ودفن شخصی شرکت کردم ، دیدم قبل از اینکه بذارنش تو قبر ،…
بیشتر بخوانید » -
نه سیخ بسوزه نه کباب!
شجاع السلطنه پسر عامهای شاه، زمانى حاکم کرمان بود. او در آنجا متوجه شده بود که ترکه های نازک…
بیشتر بخوانید » -
حکایت بز و گوسفند
بز و گوسفندی باهم می رفتند. به جویی رسیدند،گوسفند از روی جوی جستی زد.دنبه او بالا رفت،بز خندید وفریاد…
بیشتر بخوانید » -
احوال پرسی منافقانه !
ابن سیرین، کسی را گفت: چگونه ای؟ گفت: چگونه است حال کسی که پانصد درهم بدهکار است، عیالوار است و…
بیشتر بخوانید » -
ماجرای نماز بدون وضوی امام جماعت
دکتر حسام الدین آشنا در یادداشتی نوشت: حدود ۲۰ سال پیش منزل ما خیابان ۱۷ شهریور بود و ما برای…
بیشتر بخوانید » -
براى همدیگر آرزوهاى قشنگ کنیم
ﻣـﺮﺩﯼ ﺑـﻪ همسرش ﮔـﻔـﺖ: “ﻧـﻤـﯿـﺪﺍﻧـﻢ ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﭼـﻪ ﻛـﺎﺭ ﺧـﻮﺑـﯽ ﺍﻧـﺠـﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻛـﻪ ﯾـﻚ فرشته ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩﻡ ﺁﻣـﺪ ﻭ ﮔـﻔـﺖ ﻛـﻪ…
بیشتر بخوانید » -
گناه دیگران
در زمان خلافت مامون شخصی خلافی کرد امر به گرفتاریش شد او فرار کرد برادرش را گرفتند و نزد مامون آوردند .…
بیشتر بخوانید » -
استاد اخلاق و طوطی
استاد اخلاقی بود که طلبهها در منزلش درس اخلاق میآمدند. این استاد، یک طوطی سخنگو در منزل داشت که…
بیشتر بخوانید » -
انوشیروان و معلم
انوشیروان را معلمی بود. روزی معلم او را بدون تقصیری بیازرد. انوشیروان کینه او را در دل گرفت تا به…
بیشتر بخوانید » -
داستان دزد و علامه جعفری
روزى علامه محمدتقی جعفرى به منزلش در خیابان خراسان میرفت، که متوجه شد دزدى قالى منزل ایشان را برداشته و…
بیشتر بخوانید »